تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2011

مساهمون:

ص٢٠١١
را به مستحقّش برسان . گفتم : شنيدم و اطاعت مىكنم . پس فرمود : برو با رشد و صلاح . و عنان اسب خود را گردانيد و روانه شد و از نظر من غايب گرديد و ندانستم به كجا رفت و از جانب راست و چپ او را بسيار طلب كردم و نيافتم . ترس و رعب من زياده شد و برگشتم به سوى عسكر خود و اين حكايت را نقل نكردم و فراموش كردم از خاطر خود ، و چون به شهر قم رسيدم و گمان داشتم كه با ايشان محاربه خواهم كرد ، اهل قم به سوى من بيرون آمدند و گفتند : هر كه مخالف ما بود در مذهب و به سوى ما مىآمد با او محاربه مىكرديم و چون تو از مايى و به سوى ما آمده‌اى ميان ما و تو مخالفتى نيست داخل شهر شو و تدبير شهر به هر نحو كه خواهى بكن ، مدّتى در قم ماندم و اموال بسيار زياده از آنچه توقّع داشتم جمع كردم پس امراى خليفه بر من و كثرت اموال من حسد بردند و مذمّت من نزد خليفه كردند تا آن كه مرا عزل كرد و برگشتم به سوى بغداد و اوّل به خانه خليفه رفتم و بر او سلام كردم و به خانهء خود برگشتم و مردم به ديدن من مىآمدند . در اين حال محمّد بن عثمان عمروى آمد و از همه مردم گذشت و بر روى مسند من نشست و بر پشتى من تكيه كرد ، من از اين حركت او بسيار به خشم آمدم و پيوسته مردم مىآمدند و مىرفتند و او نشسته بود و حركت نمىكرد ، ساعت به ساعت خشم من بر او زياده مىشد ، چون مجلس منقضى شد به نزديك من آمد و گفت : ميان من و تو سرّى هست بشنو . گفتم : بگو . گفت : صاحب اسب اشهب و نهر مىگويد كه ما به وعده خود وفا كرديم . پس آن قصّه به يادم آمد و لرزيدم و گفتم : مىشنوم و اطاعت مىكنم و به جان منّت مىدارم ، پس برخاستم و دستش را گرفتم و به اندرون بردم و در خزينه‌هاى خود را گشودم و خمس همه را تسليم كردم و بعضى از اموال را كه من فراموش كرده بودم او به ياد من آورد و خمسش را گرفت ، و بعد از آن من در امر
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2011 | الشيخ عباس القمي