گرديديم و او را نيافتيم ، پرسيديم از جماعتى كه در دور او بودند از اهل مكّه و مدينه كه اين مرد كى بود ؟
گفتند : جوانى است علوى هر سال پياده به حجّ مىآيد . [ 1 ]
دويم
: قطب راوندى در خرايج از حسن مسترق روايت كرده است كه گفت :
روزى در مجلس حسن بن عبد اللّه بن حمدان ناصر الدّوله بودم در آنجا سخن ناحيهء حضرت صاحب الأمر عليه السّلام و غيبت آن حضرت مذكور شد ، و من استهزاء مىكردم به اين سخنان ، در اين حال عموى من حسين داخل مجلس شد و من باز همان سخنان را مىگفتم .
گفت : اى فرزند ! من نيز اعتقاد تو را داشتم در اين باب تا آن كه حكومت قم را به من دادند در وقتى كه اهل قم بر خليفه عاصى شده بودند ، و هر حاكمى كه مىرفت او را مىكشتند و اطاعت نمىكردند پس لشكرى به من دادند و به سوى قم فرستادند ، چون به ناحيهء طرز رسيدم به شكار رفتم ، شكارى از پيش من بدر رفت از پى بىآن رفتم و بسيار دور رفتم تا به نهرى رسيدم در ميان نهر روان شدم و هر چند مىرفتم وسعت آن بيشتر مىشد در اين حال سوارى پيدا شد و بر اسب اشهبى سوار و عمّامهء خز سبزى بر سر داشت و به غير چشمهايش در زير آن نمىنمود و دو موزهء سرخ برپا داشت به من گفت : اى حسين ! و مرا امير نگفت و به كنيت نيز ياد نكرد بلكه از روى تحقير نام مرا برد ، گفت : چرا عيب مىكنى و سبك مىشمارى ناحيهء ما را و چرا خمس مالت را به اصحاب و نوّاب ما نمىدهى ؟ و من صاحب وقار و شجاعى بودم كه از چيزى نمىترسيدم ، از سخن او به لرزيدم و گفتم :
مىنمايم اى سيّد من آنچه فرمودى .
گفت : هرگاه برسى به آن موضعى كه متوجّه آن گرديدى و به آسانى بدون مشقّت قتال و جدال داخل شهر شوى و كسب كنى آنچه كسب مىكنى ، خمس آن
هامش
[ 1 ] الكافى ، ج 1 ، ص 268 .