حضرت صاحب الأمر عليه السّلام شكّ نكردم ، پس حسن ناصر الدّوله گفت من نيز تا اين قصّه را از عمّ خود شنيدم شكّ از دل من زايل شد و يقين نمودم امر آن حضرت را . [ 1 ]
سيّم
: شيخ طوسى و ديگران روايت كردهاند كه علىّ بن بابويه عريضهاى به خدمت حضرت صاحب الأمر عليه السّلام نوشت و به حسين بن روح رضى اللّه عنه داد و سؤال كرده بود در آن عريضه كه حضرت دعا كند از براى او كه خدا فرزندى به او عطا كند ، حضرت در جواب نوشت كه دعا كرديم از براى تو و خدا تو را در اين زودى دو فرزند نيكو كار روزى خواهد كرد ، پس در آن زودى از كنيزى حقّ تعالى او را دو فرزند داد يكى محمّد و ديگرى حسين ، و از محمّد تصانيف بسيار ماند كه از جملهء آنها كتاب من لا يحضره الفقيه است . و از حسين نسل بسيار از محدّثين به هم رسيد ، و محمّد فخر مىكرد كه به دعاى حضرت قائم عليه السّلام به هم رسيدهام ، و استادان او را تحسين مىكردند و مىگفتند كه سزاوار است كسى كه به دعاى حضرت صاحب الأمر عليه السّلام به هم رسيده چنين باشد . [ 2 ]
چهارم
: شيخ طوسى از رشيق روايت كرده است كه : معتضد خليفه فرستاد مرا با دو نفر ديگر طلب نمود و امر كرد كه هر يك دو اسب با خود برداريم يكى را سوار شويم و ديگرى را به جنبيّت بكشيم ( يعنى يدك كنيم ) و سبك بار به تعجيل برويم به سامرّه و خانهء حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام را به ما نشان داد و گفت : به در خانه مىرسيد كه غلام سياهى بر آن در نشسته است ، پس داخل خانه شويد و هر كه در آن خانه بيابيد سرش را براى من بياوريد .
هامش
[ 1 ] الخرائج ، ج 1 ، ص 472 ؛ بحار الأنوار ، ج 52 ، ص 56 ؛ كشف الغمه ، ج 2 ، ص 500 ؛ وسائل الشيعة ، ج 7 ، ص 377 ؛ اثبات الهداة ، ج 7 ، ص 345 ؛ مدينة المعاجز ، ص 613 ؛ منتخب الانوار المضيئة ، ص 161 .
[ 2 ] نك : بحار الأنوار ، ج 51 ، ص 306 .