پنجم
: محمّد بن يعقوب كلينى روايت [ 1 ] كرده است از يكى از لشكريان خليفهء عبّاسى كه گفت : من همراه بودم كه نسيم غلام خليفه به سرّ من رأى آمد و در خانهء حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام را شكست بعد از فوت آن حضرت ، پس حضرت صاحب الأمر عليه السّلام از خانه بيرون آمد و تبر زينى در دست داشت و به نسيم گفت كه :
چه مىكنى در خانهء من ؟
نسيم بر خود بلرزيد و گفت : جعفر كذّاب مىگفت كه از پدرت فرزندى نمانده است ، اگر خانه از تو است ما بر مىگرديم ، پس از خانه بيرون آمديم .
علىّ بن قيس راوى حديث گويد كه : يكى از خادمان خانهء حضرت بيرون آمد ، من از او پرسيدم از حكايتى كه آن شخص نقل كرد ، آيا راست است ؟
گفت : كى تو را خبر داد ؟
گفتم : يكى از لشكريان خليفه .
گفت : هيچ چيز در عالم مخفى نمىماند . [ 2 ]
ششم
: شيخ ابن بابويه و ديگران روايت كردهاند كه : احمد بن اسحاق - كه از وكلاى حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بود - سعد بن عبد اللّه را - كه از ثقات اصحاب است - با خود برد به خدمت آن حضرت كه از آن حضرت مسألهء چند مىخواست سؤال كند ، سعد بن عبد اللّه گفت كه چون به در دولت سراى آن حضرت رسيديم ، احمد رخصت دخول از براى خود و من طلبيد و داخل شديم ، احمد با خود هميانى داشت كه در ميان عبا پنهان كرده بود ، و در آن هميان صد و شصت كيسه از طلا و نقره بود كه هر يكى را يكى از شيعيان مهر زده به خدمت حضرت فرستاده بودند ، چون به سعادت ملازمت رسيديم در دامن آن حضرت طفلى نشسته بود مانند مشترى در كمال حسن و جمال و در سرش دو كاكل بود و در
هامش
[ 1 ] كتاب الغيبة از شيخ طوسى ، ص 149 .
[ 2 ] الكافى ، ج 1 ، ص 267 .