تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1967

مساهمون:

ص١٩٦٧
شده باشد از ظلم و جور . گفتم : او را بفرستم به نزد شما ؟ فرمود كه : از پدر بزرگوارم رخصت بطلب در اين باب . حكيمه خاتون گويد كه : جامه‌هاى خود را پوشيدم و به خانهء برادرم امام على نقى عليه السّلام رفتم ، چون سلام كردم و نشستم بىآن كه من سختى بگويم ، حضرت از ابتدا فرمود كه : اى حكيمه ! نرجس را بفرست براى فرزندم . گفتم : اى سيّد من ! من از براى همين مطلب به خدمت تو آمدم كه در اين امر رخصت بگيرم . فرمود : كه اى بزرگوار صاحب بركت ! خدا مىخواهد كه تو را در چنين ثوابى شريك گرداند و بهرهء عظيمى از خير و سعادت به تو كرامت فرمايد كه تو را واسطهء چنين امرى كرد . حكيمه گفت : به زودى به خانهء خود برگشتم و زفاف آن معدن فتوّت و سعادت را در خانهء خود واقع ساختم . بعد از چند روزى آن سعد اكبر را با آن زهره منظر به خانهء خورشيد انور ، ( يعنى والد مطهّر او ) بردم و بعد از چند روز آن آفتاب مطلع امامت در مغرب عالم بقاء غروب نمود و ماه برج خلافت امام حسن عسكرى عليه السّلام در امامت جانشين او گرديد ، و من پيوسته به عادت مقرّر زمان پدر به خدمت آن امام البشر مىرسيدم . پس روزى نرجس خاتون آمد و گفت : اى خاتون ! پاى دراز كن كه كفش از پايت بيرون كنم . گفتم : تويى خاتون و صاحب من ، بلكه هرگز نگذارم كه تو كفش از پاى من بيرون كنى و مرا خدمت كنى بلكه من تو را خدمت مىكنم و منّت بر ديده مىنهم ، چون حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام اين سخن را از من شنيد گفت : خدا تو را جزاى خير دهد اى عمّه . پس در خدمت آن جناب نشستم تا وقت غروب آفتاب پس صدا زدم به كنيز