گفت : بشارت به شرف را مىخواهم و مال نمىخواهم .
حضرت فرمود كه : بشارت باد تو را به فرزندى كه پادشاه مشرق و مغرب عالم شود و زمين را پر از عدل و داد كند بعد از آن كه پر از ظلم و جور شده باشد .
گفت : اين فرزند از كى به وجود خواهد آمد ؟
فرمود : از آن كسى كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تو را براى او خواستگارى كرد ، پس از او پرسيد كه حضرت مسيح و وصىّ او تو را به عقد كى در آورد ؟
گفت : به عقد فرزند تو امام حسن عسكرى عليه السّلام .
حضرت فرمود كه : آيا او را مىشناسى ؟
گفت : از آن شبى كه به دست بهترين زنان مسلمان شدهام شبى نگذشته است كه او به ديدن من نيامده باشد . پس حضرت كافور خادم را طلبيد و گفت : برو و خواهرم حكيمه خاتون را طلب كن ، چون حكيمه داخل شد حضرت فرمود كه :
اين آن كنيز است كه مىگفتم ، حكيمه خاتون او را در بر گرفت و بسيار نوازش كرد و شاد شد . پس حضرت فرمود كه : اى دختر رسول خدا ! صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را ببر به خانهء خود و واجبات و سنّتها را به او بياموز كه او زن حسن عسكرى و مادر صاحب الأمر عليه السّلام است . [ 1 ]
[ پيوند مقدس ]
كلينى و ابن بابويه و شيخ طوسى و سيّد مرتضى و غير ايشان از محدّثين عالىشأن به سندهاى معتبر روايت كردهاند از حكيمه خاتون كه روزى حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام به خانهء من تشريف آوردند و نگاه تندى به نرجس خاتون كردند ، پس عرض كردم كه : اگر شما را خواهش او هست ، به خدمت شما بفرستم .
فرمود كه : اى عمّه ! اين نگاه تند از روى تعجّب بود ، زيرا كه در اين زودى حقّ تعالى از او فرزند بزرگوارى بيرون آورد كه عالم را پر از عدالت كند بعد از آن كه پر
هامش
[ 1 ] كتاب الغيبة ، ص 124 ؛ بحار الأنوار ، ج 51 ، ص 6 ؛ كمال الدين ، ص 418 .