تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1963

مساهمون:

ص١٩٦٣
خجالت درآويخت ، چون شب شد به خواب رفتم و در خواب ديدم كه حضرت مسيح و شمعون و جميع از حواريّين در قصر جدّم جمع شدند و منبرى از نور نصب كردند كه از رفعت بر آسمان سر بلندى مىكرد و در همان موضع تعبيه كردند كه جدّم تخت را گذاشته بود . پس حضرت رسالت پناه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با وصىّ و دامادش علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و جمعى از امامان و فرزندان بزرگواران ايشان قصر را به قدوم خويش منوّر ساختند پس حضرت مسيح به قدوم ادب از روى تعظيم و اجلال به استقبال حضرت خاتم الأنبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شتافت و دست در گردن مبارك آن جناب در آورد ، پس حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه : يا روح اللّه ! آمده‌ايم كه مليكه فرزند وصىّ تو شمعون را براى اين فرزند سعادتمند خود خواستگارى نماييم ، و اشاره فرمود به ماه برج امامت و خلافت حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزند آن كسى كه تو نامه‌اش را به من دادى . پس حضرت نظر افكند به سوى حضرت شمعون و فرمود : شرف دو جهانى به تو روى آورده ، پيوند كن رحم خود را به رحم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . پس شمعون گفت كه : كردم ، پس همگى بر آن منبر بر آمدند و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خطبه‌اى انشاء فرمودند و با حضرت مسيح مرا به حسن عسكرى عليه السّلام عقد بستند و حضرت رسول عليه السّلام با حواريّون گواه شدند . چون از آن خواب سعادت مآب بيدار شدم از بيم كشتن ، آن خواب را براى جدّم نقل نكردم و اين گنج رايگان را در سينه پنهان داشتم و آتش محبّت آن خورشيد فلك امامت روز به روز در كانون سينه‌ام مشتعل مىشد و سرمايهء صبر و قرار مرا به باد فنا مىداد تا به حدّى كه خوردن و آشاميدن بر من حرام شد و هر روز چهره كاهى مىشد و بدن مىكاهيد و آثار عشق نهانى در برون ظاهر مىگرديد ، پس در شهرهاى روم طبيبى نماند مگر آن كه جدّم براى معالجهء من حاضر كرد و از دواى درد من از او سؤال كرد و هيچ سودى نمىداد . چون از علاج درد من مأيوس ماند ، روزى به من گفت : اى نور چشم من آيا در