تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1961

مساهمون:

ص١٩٦١
سى صد اشرفى مىدهم به قيمت اين كنيز ، عفّت او در خريدن مرا راغب‌تر گردانيد ، پس آن كنيز به لغت عربى خواهد گفت به آن شخص كه : اگر به زىّ حضرت سليمان بن داود ظاهر شوى و پادشاهى او را بيابى من به تو رغبت نخواهم كرد ، مال خود را ضايع مكن و به قيمت من مده . پس آن برده‌فروش گويد كه : من براى تو چه چاره كنم كه به هيچ مشترى راضى نمىشوى ، و آخر از فروختن تو چاره‌اى نيست . پس آن كنيزك گويد كه : چه تعجيل مىكنى البتّه بايد مشترى به هم رسد كه دل من به او ميل كند و اعتماد بر وفا و ديانت او داشته باشم . پس در اين وقت تو برو به نزد صاحب كنيز و بگو كه : نامه‌اى با من هست كه يكى از اشراف و بزرگواران از روى ملاطفت نوشته است به لغت فرنگى و خطّ فرنگى ، و در آن نامه كرم و سخاوت و وفادارى و بزرگوارى خود را وصف كرده است ، اين نامه را به آن كنيز بده كه بخواند ، اگر به صاحب اين نامه راضى شود من از جانب آن بزرگ وكيلم كه اين كنيز را از براى او خريدارى نمايم . بشر بن سليمان گفت كه : آنچه حضرت فرموده بود واقع شد ، و آنچه فرموده بود همه را به عمل آوردم ، چون كنيز در نامه نظر كرد بسيار گريست و گفت به عمرو بن يزيد كه : مرا به صاحب اين نامه به فروش و سوگندهاى عظيم ياد كرد كه اگر مرا به او نفروشى خود را هلاك مىكنم ، پس با او در باب قيمت گفتگوى بسيار كردم تا آن كه به همان قيمت راضى شد كه حضرت امام علىّ نقى عليه السّلام به من داده بودند ، پس زر را دادم و كنيز را گرفتم و كنيز شاد و خندان شد و با من آمد به حجره‌اى كه در بغداد گرفته بودم ، و تا به حجره رسيد نامهء امام عليه السّلام را بيرون آورد و مىبوسيد و بر ديده‌ها مىچسبانيد و بر روى مىگذاشت و به بدن مىماليد . پس من از روى تعجّب گفتم : نامه‌اى را مىبوسى كه صاحبش را نمىشناسى ؟ ! كنيز گفت : اى عاجز كم معرفت به بزرگى فرزندان و اوصياى پيغمبران ! گوش خود به من بسپار و دل براى شنيدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را براى تو