تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1962

مساهمون:

ص١٩٦٢
شرح دهم : من مليكه دختر يشوعاى فرزند قيصر پادشاه رومم ، و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن الصّفا وصىّ حضرت عيسى عليه السّلام است ، تو را خبر دهم به امر عجيب : بدان كه جدّم قيصر خواست كه مرا به عقد فرزند برادر خود در آورد در هنگامى كه سيزده‌ساله بودم ، پس جمع كرد در قصر خود از نسل حواريّون عيسى و از علماى نصارى و عبّاد ايشان سى صد نفر ، و از صاحبان قدر و منزلت هفت صد كس ، و از امراى لشكر و سرداران عسكر و بزرگان سپاه و سركرده‌هاى قبايل چهار هزار نفر ، و فرمود تختى حاضر ساختند كه در ايّام پادشاهى خود به انواع جواهر مرصّع گردانيده بود و آن تخت را بر روى چهل پايه تعبيه كردند و بت‌ها و چليپاهاى خود را بر بلندىها قرار دادند ، و پسر برادر خود را در بالاى تخت فرستاد ، چون كشيشان انجيل‌ها را بر دست گرفتند كه بخوانند بت‌ها و چليپاها سرنگون همگى افتادند بر زمين ، و پاهاى تخت خراب شد و تخت بر زمين افتاد و پسر برادر ملك از تخت افتاد و بىهوش شد ، پس در آن حال رنگ‌هاى كشيشان متغيّر شد و اعضايشان بلرزيد . پس بزرگ ايشان به جدّم گفت : اى پادشاه ! ما را معارف دار از چنين امرى كه به سبب آن نحوست‌ها روى نمود كه دلالت مىكند بر اين كه دين مسيحى به زودى زايل گردد . پس جدّم اين امر را به فال بد دانست و گفت به علما و كشيشان كه : اين تخت را بار ديگر برپا كنيد و چليپاها را بجاى خود قرار دهيد ، و حاضر گردانيد برادر اين برگشته روزگار بدبخت را كه اين دختر را به او تزويج نماييم ، تا سعادت آن برادر دفع نحوست اين برادر بكند ، چون چنين كردند و آن برادر ديگر را بر بالاى تخت بردند ، چون كشيشان شروع به خواندن انجيل كردند باز همان حالت اوّل روى نمود و نحوست اين برادر و آن برادر برابر بود و سرّ اين كار را ندانستند كه اين از سعادت سرورى است نه نحوست آن دو برادر . پس مردم متفرّق شدند و جدّم غمناك به حرم‌سراى بازگشت و پرده‌هاى