بود آن مردى كه امروز بامداد در تعظيم و اكرام او مبالغه را از حدّ گذرانيدى و جان خود و پدر و مادر خود را فداى او مىكردى ؟
گفت : اى فرزند ! اين امام رافضيان است .
پس ساعتى ساكت شد و گفت : اى فرزند ! اگر خلافت از بنى عبّاس بدر رود كسى از بنى هاشم به غير آن مرد مستحقّ آن نيست ، زيرا كه او سزاوار خلافت است به سبب اتّصاف او به زهد و عبادت و فضل و علم و كمال و عفّت نفس و شرافت نسب و علوّ حسب و ساير صفات كماليّه ، اگر مىديدى پدر او را ، مردى بود در نهايت شرافت و جلالت و فضيلت و علم و فضل و كمال .
پس از اين سخنان كه از پدرم شنيدم ، خشم من زياده گرديد و تفكّر و تحيّر من افزون شد ؛ بعد از آن پيوسته از مردم تفحّص احوال او مىنمودم ، پس نشنيدم از وزراء و كتّاب و امراء و سادات و علويان و ساير مردم به غير تعريف و توصيف و فضل و جلالت و علم و بزرگوارى او و همه او را بر بنى هاشم تفضيل و تقديم مىدادند و مىگفتند كه : او امام رافضيان است ، پس قدر و منزلت او در نظر من عظيم شد و رفعت و شأن او را دانستم ، زيرا كه از دوست و دشمن به غير نيكى و بزرگى او چيزى نشنيدم .
پس مردى از اهل مجلس از او سؤال كرد كه حال برادرش جعفر چون بود ؟
گفت : جعفر كيست كه كسى از حال او سؤال كند يا نام او را با نام امام حسن مقرون گرداند ؟ جعفر مردى بود فاسق و فاجر و شرابخوار و بد كردار ، مانند او كسى در رسوايى و بىعقلى و بد كارى نديده بودم ، پس جعفر را مذمّت بسيار كرد باز به ذكر احوال آن حضرت برگشت و گفت : به خدا سوگند در هنگام وفات حسن بن على عليهما السّلام حالتى بر خليفه و ديگران عارض شد كه من گمان نداشتم كه در وفات هيچ كس چنين امرى تواند شد .
اين واقعه چنان بود كه روزى براى پدرم خبر آوردند كه « ابن الرّضا » رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خليفه رفت و خبر را به خليفه داد ، خليفه پنج نفر از
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1939
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٩٣٩