تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1938

مساهمون:

ص١٩٣٨
جوانى و من در او مهابتى و جلالتى مشاهده كردم . چون نظر پدرم بر او افتاد از جاى جست و به استقبال او شتافت و هرگز نديدم كه چنين كارى نسبت به احدى از بنى هاشم يا امراى خليفه يا فرزندان او بكند . چون به نزديك او رسيد ، دست در گردن او در آورد و دست‌هاى او را بوسيد و دست او را گرفت و در جاى خود نشانيد و با ادب در خدمت او نشست و با او سخن مىگفت ، و از روى تعظيم او به كنيت خطاب مىنمود ، و جان خود و پدر و مادر خود را فداى او مىكرد ؛ من از مشاهدهء اين احوال تعجّب مىكردم ، ناگاه دربانان گفتند : موفّق كه خليفهء آن زمان بود مىآيد ، و قاعده چنان بود كه چون خليفه به نزد پدرم مىآمد بيشتر حاجبان و يساولان و خدمتكاران مخصوص او مىآمدند ، و از نزديك پدرم تا درگاه خليفه دو صف مىايستادند تا آن كه خليفه مىآمد و بيرون مىرفت ، و با وجود استماع آمدن خليفه باز پدرم روى به او داشت و با او سخن مىگفت ، تا آن كه غلامان مخصوص او را پيدا شدند . پس گفت : فداى تو شوم اكنون اگر خواهى برخيز ، غلامان خود را امر كرد كه او را از پشت صف مردم ببريد كه نظر يساولان بر آن حضرت نيفتد ، باز پدرم برخاست او را تعظيم كرد و ميان پيشانيش را بوسيد و او را روانه كرد و به استقبال خليفه رفت ، من از حاجيان و غلامان پدر خود پرسيدم كه : اين مرد كى بود كه پدرم اين قدر مبالغه در اعزاز و اكرام او نمود ؟ گفتند : او مردى است از اكابر عرب حسن بن على نام دارد و معروف است به « ابن الرّضا » . پس تعجّب من زياد گرديد و در تمام آن روز در فكر و تحيّر بودم . چون شب پدرم به عادتى كه داشت بعد از نماز شام و خفتن نشست و مشغول ديدن كاغذها و عرايض مردم شد كه روز به خليفه عرض نمايد ، من نزد او نشستم . پرسيد كه حاجتى دارى ؟ گفتم : بلى اگر رخصت فرمايى سؤال كنم ، چون رخصت داد گفتم : اى پدر ! كى