او جمع شدند ، پس شروع كرد به نواختن رباب و آواز خواندن ، يك ساعت چنين كرد ديد كه حضرت جواد عليه السّلام ابدا التفات نكرد نه به سوى او و نه به طرف راست و چپ خود .
پس از آن سر مبارك خود را بلند كرد و فرمود : اتّق اللّه يا ذا العثنون ، از خدا بترس اى مرد ريش بلند ، تا حضرت اين فرمايش فرمود رباب و مضرب از دست مخارق افتاد ، و ديگر انتفاعى نبرد به دست خود تا وفات يافت . [ 1 ]
مأمون از او پرسيد : تو را چه شد ؟
گفت : وقتى كه ابو جعفر به من صيحه زد چنان فزع كردم كه هرگز صحّت نخواهم يافت از آن .
دوازدهم
: قطب راوندى روايت كرده كه معتصم طلبيد جماعتى از وزراى خود را و گفت كه : شهادت دروغ دهيد در حقّ محمّد تقى عليه السّلام ، و بنويسيد كه او اراده كرده خروج كند . پس معتصم طلبيد آن حضرت را و گفت : تو ارادهء خروج كردى بر من ؟
فرمود : به خدا قسم كه من به جا نياوردم چيزى از اين امر .
گفت كه : فلان و فلان شهادت مىدهند بر اين كار تو ، پس ايشان را حاضر كردند گفتند : بلى اين نامههاى تو است كه نوشتهاى در اين باب ، ما گرفتهايم آنها را از بعض غلامان تو .
راوى گفت كه : حضرت نشسته بود در صفحهء ايوان ، پس سر بلند كرد به سوى آسمان و گفت : خداوندا ، اگر اينها دروغ مىگويند بر من بگير ايشان را .
راوى گفت كه : نظر كرديم به آن صفحه ديديم كه سخت به جنبش و اضطراب در آمده مىرود و مىآيد و هر كس كه بر مىخيزد از جاى خود مىافتد .
معتصم گفت : يا بن رسول اللّه ! من توبه كردم از آنچه گفتم ، دعا كن كه خدا اين جنبش را ساكن كند .
هامش
[ 1 ] مناقب ، ج 4 ، ص 396 .