گفت : خداوندا ، ساكن گردان اين جنبش را ، همانا تو مىدانى كه اين جماعت دشمنان تو و دشمنان منند ، پس ساكن شد . [ 1 ]
سيزدهم
: و نيز روايت كرده از اسماعيل بن عبّاس هاشمى كه گفت : روز عيدى خدمت حضرت محمّد جواد عليه السّلام رفتم و شكايت كردم به آن جناب از تنگى معاش .
آن حضرت بلند كرد مصلّاى خود را و گرفت از خاك سبيكهاى از طلا ( يعنى خاك به بركت دست آن حضرت پارهء طلاى گداخته شد ) پس به من عطا كرد بردم آن را بازار شانزده مثقال بود . [ 2 ]
چهاردهم
: شيخ كشىّ از احمد بن علىّ بن كلثوم سرخسى نقل كرده كه گفت :
ديدم مردى را از اصحاب اماميّه كه معروف بود به ابى زينبه ، پس سؤال كرد از من از احكم بن بشّار مروزى و پرسيد از من قصّهء او و از آن اثرى كه در حلق او است ، و من ديده بودم او را كه در حلق او شبيه خطّى از اثر ذبح بود ، گفتم كه من چند دفعه از او
هامش
[ 1 ] الخرائج ، ج 2 ، ص 670 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 45 .
علامه نامى مرحوم محمد صالح حائرى مازندرانى در ديوان الادب ص 282 .به كاخ سلطنت ، گفتا خليفه با وزيران ، كاى * ابا جعفر ، تو را قصد خروج و انقلاب آمد
ز روى افترا ، اوراقى آوردند كاينها را * گرفتيم از غلامانت ، چه نزدت گو جواب آمد
بگفتا : بار الها ، افترا بستند اگر بر من * بگير اين دشمنان ، كاين افترا حقش عقاب آمد
كه ناگه ، كاخ گشتى زير و رو ، كآن قوم افتادند * خليفه ديد هر يك از خنازير و كلاب آمد
به پوزش معتصم بر دست و پا افتاد و تائب شد * بگفت : اين كاخ ساكن كن ، كه سخت اين اضطراب آمد
بگفتا : بار الها ، ساكن ، اين قصر معلّق كن * كه كاذب توبه كرد ، از تو قبول مستتاب آمد[ 2 ] الخرائج ، ج 1 ، ص 383 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 49 ؛ مدينة المعاجز ، ص 531 ؛ ثاقب المناقب ، ص 459 ؛ الصراط المستقيم ، ج 2 ، ص 200 .