تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1780

مساهمون:

ص١٧٨٠
پدرت مىگويد : به خدا قسم كه اگر بعد از اين از آن جناب شكايت كنى يا بىدستور او از خانه بيرون آيى از تو انتقام مىكشم ، پس برو به نزد ابن الرّضا و سلام مرا به او برسان و بيست هزار دينار جهت او ببر و اسبى كه ديشب سوار شده بودم كه او را شهرى مىگويند براى او ببر ، پس امر كن هاشميّين را كه به جهت سلام بر آن حضرت وارد شوند و بر او سلام كنند . ياسر مىگويد : چنان كردم كه مأمون گفته بود و سلام مأمون را رسانيدم و مالى را كه مأمون فرستاده بود در پيش امام عليه السّلام نهادم ، و اسب را عرض كردم ، حضرت بر آن زر نظر كرد ساعتى بعد از آن تبسّم نمود و فرمود : عهدى كه ميان ما و مأمون بود هم چون بود كه هجوم كند به شمشير بر من ؟ ! آيا نمىداند كه مرا يارىدهنده‌اى است كه ميان من و او مانع است ؟ پس گفتم : اى پسر رسول خدا ! بگذار اين عتاب را ، به خدا و به حقّ جدّت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مأمون چنان مست بود كه نمىدانسته چيزى از اين كار و نذر كرده نذر راستى و سوگند خورده كه بعد از اين مست نشود و چيزى كه مست‌كننده باشد نخورد ، زيرا كه آن از دام‌هاى شيطان است ، پس هرگاه نزد مأمون تشريف ببرى اين سخنان را به روى وى نياور و عتاب مكن . حضرت فرمود كه : مرا نيز عزم و رأى چنين بود . بعد از آن جامه طلبيد و پوشيد و برخاست و مردم تمامى با آن حضرت نزد مأمون آمدند ، مأمون برخاست و آن جناب را در كنار گرفت و به سينه چسبانيد و ترحيب كرد و اذن نداد احدى را كه بر او داخل شود و پيوسته با آن حضرت حديث مىگفت ، چون مجلس خواست منقضى شود حضرت فرمود : اى مأمون ! من تو را نصيحتى مىكنم قبول كن . مأمون گفت : بلى آن كدام است يا بن رسول اللّه ! فرمود : مىخواهم كه شب بيرون نروى چون من ايمن نيستم از اين خلق نگونسار بر تو ، و نزد من دعايى است متحصّن ساز نفس خود را به آن ، و حرز كن
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1780 | الشيخ عباس القمي