محمّد تقى عليه السّلام را كه مىزد دست خود را بر برگ زيتون پس مىگرديد آن نقره ، پس من گرفتم از آن حضرت بسيارى از آنها را و خرج كردم آنها را در بازار و ابدا تغييرى نكرد . ( يعنى نقرهء خالص شده بود ) . [ 1 ]
دهم
: در بعضى دلائل آن حضرت است : و نيز روايت كرده از عمر بن يزيد كه گفت : ديدم امام محمّد تقى عليه السّلام را پس گفتم به آن حضرت كه چيست علامت امام ، يا بن رسول اللّه ؟
فرمود : امام آن است كه اين كار را به جا آورد ، پس گذاشت دست خود را بر سنگى پس ظاهر شد انگشتانش در آن .
راوى گفت پس ديدم كه آهن را مىكشيد بدون آن كه در آتش آن را بگدازد و سنگ را با خاتم خود نقش مىكرد . [ 2 ]
يازدهم
: ابن شهر آشوب و ديگران روايت كردهاند از محمّد بن ريّان كه گفت :
مأمون هر حيله كرد كه حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام را مانند خود اهل دنيا كند و به لهو و فسوق مايل كند ممكنش نشد و حيلهء او در آن حضرت اثر نكرد ، تا زمانى كه خواست دختر خود را به خانهء آن حضرت بفرستد و زفاف واقع شود امر كرد صد كنيزى كه از همهء كنيزان زيباتر بودند هر كدام جامى در دست گيرند كه در آن جواهرى باشد به اين هيأت او را استقبال كنند در آن وقتى كه آن حضرت وارد مىشود و مىنشيند در حجلهء دامادى ، كنيزان به آن دستور العمل رفتار كردند ، حضرت جواد عليه السّلام التفاتى به ايشان نفرمود .
مأمون طلبيد مخارق مغنّى را و آن مردى بود خوش آواز و رباب مىنواخت و ريش طويلى داشت . مخارق به مأمون گفت : يا امير المؤمنين ! اگر به جهت ميل دادن ابو جعفر است به امر دنيا ، اين كار در عهدهء من است و من كافيم او را . پس نشست مقابل آن حضرت و آواز خود را بلند كرد به نحوى كه جميع اهل خانه به نزد
هامش
[ 1 ] دلائل الامامة ، ص 210 ؛ نوادر المعجزات ، ص 180 .
[ 2 ] دلائل الامامة ، ص 211 ؛ نوادر المعجزات ، ص 181 .