صباح از اين جهت خواب نكردم ، و چون چاشت شد نزد پدرم آمدم و گفتم :
مىدانى ديشب چه كردهاى ؟
گفت : نه .
گفتم : پسر امام رضا عليه السّلام را كشتى ، از اين سخن متحيّر شد و از خود رفت و بيهوش شد ، بعد از ساعتى به خود آمد و گفت : واى بر تو چه مىگويى ، گفتم : بلى رفتى بر سر او و او را به شمشير زدى و كشتى .
مأمون اضطراب بسيار كرد از اين سخن ، گفت ياسر خادم را بطلبيد ، ياسر را حاضر كردند با ياسر گفت : واى بر تو اين چه سخن است كه دختر من مىگويد ؟
ياسر گفت : راست مىگويد ، مأمون بر سينه و روى خود زد و گفت : انّا للّه و انّا اليه راجعون ، رسوا شديم تا قيامت در ميان مردم و هلاك شديم ، اى ياسر ! برو و خبر آن حضرت را تحقيق كن و جهت ما خبر بياور كه جان من نزديك است از تن بيرون آيد . ياسر رفت به خانهء آن جناب و من به رخسارهء خود لطمه مىزدم ، پس زود مراجعت نمود و گفت : بشارت و مژدگانى اى امير ! گفت : چه خبر دارى .
گفت : رفتم نزد آن حضرت ديدم نشسته و بر تن شريفش پيراهنى بود و به لحاف خود را پوشانيده بود و مسواك مىكرد ، من سلام بر او كردم و گفتم كه مىخواهم اين پيراهن كه پوشيدهاى به جهت تبرّك به من دهى تا در او نماز كنم . و مرا مقصود اين بود كه به جسد مبارك امام نظر كنم كه آيا ضرب شمشير هست يا نه ، به خدا كه همچون عاج سفيدى بود كه زردى او را مسّ كرده باشد ، و نبود بر جسد او از زخم شمشير و غيره اثرى ، پس مأمون گريست گريستن دراز و گفت : با اين آيت و معجزه هيچ چيز ديگر نماند و اين عبرت است براى اوّلين و آخرين .
بعد از آن ياسر را گفت كه سوار شدن و گرفتن شمشير و داخل شدن خود را ياد مىآورم و برگشتن خود را ياد نمىآورم ، پس چگونه بوده است امر من و رفتن من به سوى او ، خدا لعنت كند اين دختر را لعنت شديد ، برو نزد دختر و به او بگو كه
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1779
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٧٧٩