تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1778

مساهمون:

ص١٧٧٨
حكيمه دختر امام محمّد تقى عليه السّلام آنچه كه حاصلش اين است كه بعد از وفات امام محمّد تقى عليه السّلام رفتم به نزد امّ عيسى دختر مأمون كه زن آن حضرت بود جهت تعزيت او ، ديدم كه بسيار جزع و گريه جهت امام مىكرد به مرتبه‌اى كه مىخواست خود را به گريه بكشد ، من ترسيدم كه زهره‌اش شكافته شود از كثرت غصّه ، پس در بين اين كه ما مذاكره مىكرديم كرم و حسن خلق و شرف آن حضرت را و آنچه حقّ تعالى به او مرحمت فرموده بود از عزّت و كرامت ، امّ عيسى گفت كه تو را به چيزى عجيب خبر دهم كه از همه چيزها بزرگ‌تر باشد . گفتم : آن كدام است ؟ امّ عيسى گفت : من دائم جهت امام غيرت مىكردم و مراقب او بودم و گاه‌گاه سخن‌هاى سخت مىشنيدم و من به پدر خود مىگفتم ، پدرم مىگفت تحمّل كن كه او فرزند پيغمبر است و وصله‌اى است از پيغمبر . ناگاه روزى نشسته بودم دخترى از در خانه در آمد و به من سلام كرد . گفتم : چه كسى ؟ گفت : از اولاد عمّار ياسرم و زن امام محمّد تقى عليه السّلام كه شوهر تو است . پس مرا چندان غيرت گرفت كه نزديك بود سر برداشته به صحرا روم و جلاء وطن نمايم و شيطان نزديك بود كه مرا بر آن دارد كه آن زن را بيازارم ، قهر خود را فرو بردم و با او نيكى كردم و خلعتش دادم . چون آن زن از پيش من رفت نزد پدرم رفتم و گفتم با او آنچه ديده بودم و پدرم در آن حالت كه مست لا يعقل بود اشارت به غلامى كرد كه پيش او ايستاده بود كه شمشير مرا بياور ، شمشير گرفت و سوار شد و گفت كه : و اللّه من مىروم و او را مىكشم ، چون اين صورت از پدر خود مشاهده كردم ، پشيمان شدم و انّا للّه و انّا اليه راجعون خواندم و گفتم : چه كردم به نفس خود ، و شوهر خود و به كشتن دادم . بر روى خود مىزدم و پس پدر مىرفتم تا در آمد به خانه‌اى كه امام بود ، پيوسته او را با شمشير زد تا او را پاره پاره كرد پس از نزد او بيرون آمد . من از پى او گريختم و تا