بيايم و اگر آمدن را قبول كند مبالغه كن كه زودتر بيايد .
چون به خدمت آن حضرت رفتم پيش از آن كه سخن بگويم حضرت فرمود كه :
آيا وصيّتهاى مرا حفظ كردهاى ؟
گفتم : بلى ، پس كفش خود را طلبيد و فرمود كه : مىدانم تو را به چه كار فرستاده است ، و كفش پوشيد و رداى مبارك بر دوش افكنده و متوجّه شد .
چون داخل مجلس مأمون گرديد او برخاست و استقبال كرد و دست در گردنش در آورد و پيشانى نورانيش را بوسه داد و آن حضرت را بر تخت خود نشانيد و سخن بسيار به آن امام مختار گفت ، پس يكى از غلامان خود را گفت كه انگور و انار بياوريد . هرثمه گفت : چون نام انگور و انار شنيدم سخنان سيّد ابرار را به خاطر آوردم ، صبر نتوانستم كرد لرزه بر اندامم افتاد و نخواستم كه حالت من بر مأمون ظاهر شود ، از مجلس بيرون رفتم و خود را در كنارى افكندم .
چون نزديك زوال شمس شد ديدم كه حضرت از مجلس مأمون بيرون آمد و به خانه تشريف برد . بعد از ساعتى مأمون امر نمود كه اطبّا به خانهء آن حضرت بردند ، سبب آن را پرسيدم ، گفتند : مرضى آن حضرت را عارض شده است و مردم در امر آن حضرت گمانها مىبردند ، و من صاحب يقين بودم . چون ثلثى از شب گذشت ، صداى شيون از خانهء آن امام مظلوم ممتحن بلند شد ، و مردم به در خانهء آن حضرت شتافتند و من نيز به سرعت رفتم و ديدم كه مأمون ايستاده است ، و سر خود را برهنه كرده است و بندهاى خود را گشوده است و به آواز بلند گريه و نوحه مىكند ، چون من اين حالت را مشاهده كردم بىتاب شدم و گريان گرديدم .
چون صبح شد مأمون به تعزيهء آن حضرت نشست و بعد از ساعتى داخل خانهء آن امام مظلوم شد و گفت : اسباب غسل را حاضر كنيد كه مىخواهم او را غسل دهم ، چون من اين سخن را شنيدم به فرمودهء آن حضرت نزديك او رفتم و پيام آن حضرت را رسانيدم ، چون آن تهديد را شنيد ترسيد و دست از غسل برداشت و تغسيل را به من گذاشت . چون بيرون رفت بعد از ساعتى خيمهاى كه حضرت
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1719
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٧١٩