تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1716

مساهمون:

ص١٧١٦
مىبرند كه من تو را به قتل آورده‌ام ؟ حضرت متوجّه جواب سخنان بىفروغ او نگرديد ، و ديده گشود فرمود كه : بارى با پسرم امام محمّد تقى نيكو معاشرت نما ، كه وفات او و وفات تو نزديك به يكديگر خواهد بود . چون پاسى از شب گذشت آن جناب به عالم قدس ارتحال نمود . چون صبح شد مردم جمع شدند و خروش بر آوردند كه مأمون فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به ناحقّ شهيد كرد . و شورشى عظيم در ميان مردم به هم رسيد . مأمون ترسيد كه اگر جنازهء آن جناب را در آن روز بيرون برد براى او فتنه برپا شود ، پس محمّد بن جعفر عمّ آن جناب را طلبيد و گفت : بيرون رو و فتنهء مردم را فرو نشان و ايشان را متفرّق گردان ، و بگو كه : امروز آن حضرت را بيرون نمىآوريم . چون محمّد بن جعفر بيرون رفت و با مردم سخن گفت پراكنده شدند و در شب آن جناب را غسل دادند و دفن كردند . [ 1 ] شيخ مفيد روايت كرده است كه : چون آن نيّر فلك امامت به سراى باقى ارتحال نمود ، مأمون يك روز و يك شب وفات آن جناب را پنهان داشت ، و محمّد بن جعفر را با جمعى از آل ابو طالب كه با او همراه بودند طلبيد و خبر وفات آن جناب را به ايشان اظهار كرد و گريست و اندوه بسيار نمود و ايشان را نزد آن جناب آورد و بدن شريفش را گشود و به ايشان نمود و گفت گواه باشيد كه : آسيبى از ما به او نرسيده است ، پس با آن جناب خطاب كرد : اى برادر من ! گران است بر من كه تو را با اين حالت مشاهده نمايم و مىخواستم كه پيش از تو بميرم و تو خليفه و جانشين من باشى و ليكن با تقدير خدا چه مىتوان كرد . [ 2 ] ابن بابويه به سند معتبر از هرثمة ابن اعين روايت كرده است كه گفت شبى نزد مأمون بودم تا آن كه چهار ساعت از شب گذشت ، چون مرخّص شدم به خانه
هامش
[ 1 ] عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 241 . [ 2 ] الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 271 .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1716 | الشيخ عباس القمي