برگشتم . بعد از نصف شب صداى در خانه را شنيدم يكى از غلامان من جواب گفت كه كيستى ؟ گفت : هرثمة را بگو كه سيّد و مولاى تو ، تو را مىطلبد . پس به سرعت برخاستم و جامههاى خود را پوشيدم و به تعجيل روان شدم ، چون داخل خانهء آن جناب شدم ديدم كه مولاى من در صحن خانه نشسته است ، گفت : اى هرثمة ! گفتم : لبّيك اى مولاى من ، گفت : بنشين . چون نشستم فرمود كه : اى هرثمه ! آنچه مىگويم بشنو و ضبط كن ، بدان كه هنگام آن شده است كه نزد حقّ تعالى رحلت نمايم و به جدّ بزرگوار و پدران ابرار خود ملحق گردم و نامهء عمر من به آخر رسيده است و مأمون عزم كرده است كه مرا زهر بخوراند در انگور و انار ، و امّا انگور پس زهر در رشته خواهد كشيد ، و به سوزن در ميان دانههاى انگور خواهد دوانيد ، و امّا انار ، پس ناخن بعضى از غلامان خود را به زهر آلوده خواهد كرد ، و به دست او انار براى من دانه خواهد كرد و فردا مرا خواهد طلبيد و آن انگور و انار را به جبر به من خواهد خورانيد و بعد از آن قضاى حقّ تعالى بر من جارى خواهد شد .
چون به دار بقا رحلت نمايم مأمون مىخواهد مرا به دست خود غسل بدهد چون اين اراده كند پيغام مرا در خلوت به او برسان و بگو [ كه ] گفت : اگر متعرّض غسل و كفن و دفن من بشوى ، حقّ تعالى تو را مهلت نخواهد داد و عذابى كه در آخرت براى تو مهيّا كرده به زودى در دنيا بر تو خواهد فرستاد چون اين را بگويى دست از غسل دادن من خواهد داشت ، و به تو خواهد گذاشت ، و از بام خانهء خود مشرف خواهد شد كه مشاهده كند كه تو چگونه مرا غسل مىدهى .
اى هرثمه ! زينهار كه متعرّض غسل من مشو تا ببينى كه در كنار خانه خيمهء سفيدى برپا كنند ، چون خيمه را مشاهده كنى مرا بردار و به اندرون خيمه بر ، و خود در بيرون خيمه بايست و دامان خيمه را بر مدار و نظر مكن كه هلاك مىشوى .
و بدان كه در آن وقت مأمون از بالاى بام خانهء خود به تو خواهد گفت كه : اى هرثمه ! شما شيعيان مىگويد كه امام را غسل نمىدهد مگر امامى مثل او ، پس در اين وقت امام رضا عليه السّلام را كى غسل مىدهد و حال آن كه پسرش در مدينه است و ما
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1717
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٧١٧