گفتم : بلى و اللّه .
گفت : برخيز ، و زنجير از پاى من جدا شد و دست مرا گرفت و از زندان بيرون آورد و حارسان و غلامان مرا مىديدند و به اعجاز آن حضرت ياراى سخن گفتن نداشتند ، چون مرا از خانه بيرون آورد فرمود كه : تو در امان خدايى ديگر تو هرگز مأمون را نخواهى ديد و او تو را نخواهد ديد چنان شد كه فرمود . [ 1 ]
ايضا ابن بابويه و شيخ مفيد به اسانيد مختلفه روايت كردهاند از علىّ بن الحسين كاتب كه امام رضا عليه السّلام را تبى عارض شد و ارادهء فصد نمود . مأمون پيشتر يكى از غلامان خود را گفته بود كه ناخنهاى خود را دراز بگذارد .
و به روايت شيخ مفيد عبد اللّه بن بشير را گفت چنين كند و كسى را براى اين امر مطّلع نگرداند ، چون شنيد كه حضرت ارادهء فصد دارد ، زهرى مانند تمر هندى بيرون آورد و به غلام خود داد كه اين را ريزه كن و دست خود را به آن آلوده گردان و ميان ناخنهاى خود را از اين پر كن و دست خود را مشوى و با من بيا ، پس مأمون سوار شد و به عيادت آن جناب آمد و نشست تا آن جناب را فصد كردند .
و به روايت ديگر : نگذاشت ، و در خانهاى كه حضرت مىبود ، بوستانى بود كه درختهاى انار در آن بود ، همان غلام را گفت كه چند انار از باغ بچين ، چون آورد گفت : اينها را براى آن جناب در جامى دانه كن ، و جام را به دست خود گرفت و نزد آن امام مظلوم گذاشت و گفت : از اين انار تناول نماييد كه براى ضعف شما نيكو است .
حضرت فرمود كه : باشد ساعتى ديگر .
مأمون گفت : نه به خدا سوگند بايد كه البتّه در حضور من تناول نماييد و اگر نبود رطوبتى در معدهء من هرآينه در خوردن موافقت مىكردم .
پس به جبر مأمون حضرت چند قاشق از آن انار تناول نمود ، مأمون بيرون رفت و حضرت در همان ساعت به قضاى حاجت بيرون شتافت و هنوز نماز عصر نكرده
هامش
[ 1 ] امالى صدوق ، مجلس 94 ، ص 762 ؛ عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 242 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 300 .