و غايت سعى مبذول مىدارد ، حضرت فرمود كه : يا بن جهم ! تو را فريب ندهد اين محبّتهاى مأمون نسبت به من زيرا كه در اين زودى مرا به زهر شهيد خواهد كرد از روى ستم و ظلم و اين خبرى است كه از پدران من به من رسيده است ، اين سخن را پنهان دار و تا من زندهام با كس مگوى . [ 1 ]
و بالجمله ، پيوسته آن جناب از سوء معاشرت مأمون درد در دل نازنينش بود و به كسى نمىتوانست اظهار كند و آخر كار چندان به تنگ آمده بود كه از خدا مرگ خود را مىخواست چنانچه ياسر خادم گفته كه : در هر روز جمعه كه آن حضرت از مسجد جامع مراجعت مىفرمود به همان حالى كه عرق دار و غبارآلود بود دستها را به درگاه الهى بلند مىكرد و مىگفت : الهى اگر فرج و گشايش امر من در مرگ من است ، پس همين ساعت در مرگ من تعجيل فرما ، و پيوسته در غم و غصّه بود تا از دنيا رحلت فرمود . [ 2 ]
و اگر شخص متفحّص تأمّل كند در وضع معاشرت و سلوك مأمون با آن حضرت ، تصديق اين مطلب را خواهد نمود .
آيا عاقلى تصوّر مىكند كه مأمون دنياپرست كه به جهت طلب خلافت و رياست امر كند برادرش محمّد امين را در كمال سختى بكشند و سرش را براى او آورند ، در صحن خانه خود او را بر چوبى نصب كند و امر كند جنود و عساكر خود را كه هر كس برخيزد و بر اين سر لعنت كند و جايزهء خود را بگيرد .
آيا چنين كسى كه اين قدر طالب خلافت و ملك است امام رضا عليه السّلام را از مدينه به مرو مىطلبيد و تا دو ماه اصرار مىكند كه من مىخواهم خود را از خلافت خلع كنم و لباس خلافت را بر تو بپوشانم ؟
آيا جز شيطنت و نكرى نكتهء ديگرى ملحوظ نظر او است ؟ و حال آن كه خلافت قرّة العين مأمون بوده ، و در حقّ سلطنت گفتهاند : « الملك عقيم » و برادرش امين
هامش
[ 1 ] عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 200 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 284 .
[ 2 ] عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 15 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 140 .