ششم
: از هرثمة بن اعين روايت است كه گفت : داخل شدم بر سيّد و مولايم ( يعنى حضرت رضا عليه السّلام ) در سراى مأمون و مذكور مىشد در سراى مأمون كه حضرت رضا عليه السّلام وفات يافته و به صحّت نرسيده بود ، داخل شدم و مىخواستم اذن دخول بر او حاصل كنم ، در ميان خادمان و معتمدان مأمون ، غلامى بود او را صبيح ديلمى مىگفتند و او سيّد مرا از دوستان بود و در اين وقت صبيح بيرون آمد چون مرا ديد گفت : يا هرثمه ! آيا نمىدانى كه من معتمد مأمونم بر سرّ و علانيهء او ؟
گفتم : بلى .
گفت : بدان مرا مأمون بخواند با سى غلام ديگر از معتمدان در ثلث اوّل شب ، رفتيم نزد او و شبش مانند روز شده بود از كثرت شمعها و پيش او شمشيرهاى برهنهء تيز زهر داده نهاده بود . ما را يك يك بخواند و به زبان از ما عهد و ميثاق بگرفت و هيچ كس ديگر غير ما آنجا نبود ، با ما گفت : اين عهد بر شما لازم است كه آنچه شما را بگويم بنماييد و هيچ خلاف نكنيد .
ما همه بر آن سوگند خورديم .
گفت : هر يك شمشيرى بر مىگيريد و مىرويد تا داخل مىشويد بر علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام در حجرهاش اگر او را ايستاده يا نشسته يا خفته مىبينيد هيچ سخن با او نمىگوييد و شمشيرها بر او مىنهيد و گوشت و خون و موى و استخوان و مغزش را در هم آميخته مىكنيد ، بعد از آن بساط او را بر او مىپيچيد و شمشيرها را به آن پاك مىكنيد و نزد من بياييد ، و براى هر كدام از شما براى اين كار كه كنيد و پوشيده داريد ده بدره درهم و دو ضيعهء منتخب ( يعنى مستقلّ خوب ) مقرّر كردهام و بهره و نصيب و حظّ براى شما است چندان كه من زندهام و باقيم .
گفت : پس ما شمشيرها را به دست گرفتيم و بر او در حجرهاش داخل شديم ديديم به پهلو خوابيده بود و مىگردانيد طرف دستهاى خود را و تكلّم مىكرد به كلامى كه ما نمىدانستيم ، پس غلامها شمشيرها بر آوردند و من شمشير خود را نهادم و ايستاده بودم و مىديدم ، و گويا كه او مىدانست قصد ما را پس چيزى