آورد كه در آن مسجد فرود آمده و از مدينه مىآيد و مردم مىشتافتند به سوى او ، پس من نيز آمدم ، او را ديدم نشسته در موضعى كه ديده بودم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ، و زير او حصيرى بود چنانچه در زير آن حضرت بود و پيش او طبقى از برگ خرما بود و در آن خرماى صيحانى بود . سلام كردم بر او و جواب داد و مرا نزديك خواند و كفى از آن خرما بداد بشمردم همان عدد بود كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم داده بود ، گفتم : زياد كن يا بن رسول اللّه ! فرمود : اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از اين زيادتر مىداد ما هم مىداديم . [ 1 ]
چهارم
: روايت كرده احمد بن علىّ بن حسين ثعالبى از ابو عبد اللّه بن عبد الرحمن معروف به صفوانى كه گفت : قافلهاى از خراسان به جانب كرمان بيرون آمد ، دزدان بر ايشان ريختند و مردى از ايشان را گرفتند كه به كثرت مال متّهم مىداشتند ، او در دست ايشان مدّتى بماند او را عذاب مىكردند تا خود را فديه دهد و خلاص شود ، از جمله او را در برف واداشتند و دهنش از برف پر كردند ، پس زنى از ايشان را بر او رحمت آمد و او را برهانيد ، او بگريخت پس دهان و زبانش فاسد شد به طورى كه قدرت بر سخن گفتن نداشت . آمد به خراسان و شنيد خبر امام رضا عليه السّلام را و آن كه آن حضرت در نيشابور است . پس در خواب ديد گويا كسى به او مىگويد پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وارد خراسان شده ، علّت خود را از او بپرس بسا باشد تو را دوايى تعليم كند كه نفع دهد ، گفت كه هم در خواب ديدم كه گويا نزد آن حضرت رفتم و از آنچه بر سر من آمده بود شكايت كردم و علّت خود گفتم ، با من فرمود : زيره و سعتر [ 2 ] و نمك بستان و بكوب و در دهن گير ، دو بار يا سه بار كه عافيت مىيابى .
پس آن مرد از خواب بيدار شد و فكر نكرد در آن خوابى كه ديده بود و اهتمامى ننمود در آن تا به دروازهء نيشابور رسيد با او گفتند كه امام رضا عليه السّلام از نيشابور كوچ كرده و در رباط سعد است ، در خاطر مرد افتاد كه نزد آن حضرت رود و حكايت
هامش
[ 1 ] عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 210 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 35 .
[ 2 ] سعتر مرزه ، آويشن . فرهنگ نوين ، ص 300 .