خود را به آن جناب بگويد شايد دوايى او را تعليم كند كه نفع بخشد .
پس به رباط سعد آمد و بر آن حضرت داخل شد ، گفت : اى پسر رسول خدا ! صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قصّهء من چنين و چنان است و دهانم و زبانم تباه شده و حرف نمىتوانم زدن مگر به سختى ، پس مرا دوايى تعليم فرما كه از آن منتفع شوم .
فرمود : آيا تعليم نكردم تو را ؟ برو و آنچه در خواب با تو گفتم چنان كن .
آن مرد گفت : يا بن رسول اللّه ! اگر توجّه كنى يك بار ديگر بگويى .
فرمود : بگير قدرى از زيره و سعتر و نمك و بكوب و در دهن گير دو بار يا سه بار كه عنقريب عافيت مىيابى .
آن مرد گفت : آن كار كردم و عافيت يافتم .
ثعالبى گفت : از صفوانى شنيدم كه مىگفت : من آن مرد را ديدم و اين حكايت را از او شنيدم . [ 1 ]
پنجم
: از ريّان بن الصّلت روايت است كه گفت : وقتى كه ارادهء عراق كردم و عزم وداع حضرت امام رضا عليه السّلام داشتم در خاطر خود گفتم : چون او را وداع كنم از او پيراهنى از جامههاى تنش بخواهم تا مرا در آن دفن كنند و درهمى چند بخواهم از مال او كه براى دخترانم انگشترها بسازم ، چون او را وداع كردم گريه و اندوه از فراق او غلبه كرد بر من و فراموش كردم كه آنها را بخواهم ، چون بيرون آمدم آواز داد مرا كه يا ريّان ! بازگرد ، بازگشتم ، با من گفت : آيا دوست نمىدارى كه درهمى چند تو را دهم تا براى دختران خود انگشترها سازى ؟ آيا دوست نمىدارى كه پيراهنى از جامههاى تن خود به تو بدهم تا تو را در آن كفن كنند چون عمرت به سر آيد ؟
گفتم : يا سيّدى ! در خاطرم بود كه از تو بخواهم ، اندوه فراق تو بازداشت مرا ، پس بلند كرد و ساده را و پيراهنى بيرون آورد و به من داد ، و بلند كرد جانب مصلّى را و درهمى چند بيرون آورد و به من داد ، شمردم سى درهم بود . [ 2 ]
هامش
[ 1 ] عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 211 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 124 به نقل از آن .
[ 2 ] عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 211 ؛ بحار الأنوار ج 49 ، ص 35 به نقل از عيون .