تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1642

مساهمون:

ص١٦٤٢
گفتم : يا امير المؤمنين ! به خدا كه او است در حجره نشسته و مرا بخواند و چنين و چنين گفت ! صبيح گفت : پس مأمون بندهاى خود نبست و امر كرد كه جامه‌هايش را ردّ كردند ( يعنى جامه‌هاى عزا را از تن كند ) و جامه‌هاى سابق خود را طلبيد و پوشيد و گفت : بگوييد غشّ كرده بود و به هوش آمد . هرثمه گفت : من شكر و حمد خداى بسيار نمودم و بر سيّد خود حضرت رضا عليه السّلام داخل شدم چون مرا ديد فرمود : يا هرثمه ! آنچه صبيح با تو گفت با كسى مگو مگر كسى كه خداى عزّ و جلّ دل او را امتحان كرده باشد براى ايمان به محبّت ما و ولايت ما . گفتم : نعم يا سيّدى ، بعد از آن فرمود : يا هرثمه ! ضرر نمىكند كيد ايشان بر ما تا كتاب به مدّت خود برسد . ( يعنى عمر به سر آيد و اجل برسد ) . [ 1 ]

هفتم

: روايت است از محمّد بن حفص ، گفت : حديث كرد مرا يكى از آزادشدگان حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام كه گفت : من و جماعتى در خدمت امام رضا عليه السّلام بوديم در بيابانى ، پس سخت تشنه شديم ما و چهار پايان ما به حدّى كه ترسيديم بر خودمان كه از تشنگى هلاك شويم ، پس حضرت يك جايى را وصف كرد و فرمود بياييد به آن موضع كه آنجا آب مىيابيد ، گفت : به آن موضع آمديم و آب يافتيم و چهار پايان را آب داديم تا همه سيراب شديم ما و هر كه در آن قافله بود پس كوچ كرديم ، پس حضرت ما را فرمود تا آن چشمه را بجوييم ، جستيم و نيافتيم مگر پشگ شتر و نديديم از چشمه اثرى . راوى گويد : اين حكايت را پيش مردى از اولاد قنبر كه به اعتقاد خود صد و بيست سال از عمرش گذشته بود مذكور داشتم ، آن مرد قنبرى هم اين قصّه را به همين شرح بگفت و گفت : من هم در خدمت او بودم ، و قنبرى گفت : در آن وقت
هامش
[ 1 ] عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 214 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 186 .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1642 | الشيخ عباس القمي