الشّأن و بلند منزلت است ، انتهى . [ 1 ]
هشام كتبى تصنيف كرده در توحيد و در امامت و در ردّ بر زنادقه و طبيعى مذهبان و معتزله و از كتب او است كتاب شيخ و غلام و كتاب ثمانية ابواب و كتاب الرّدّ على ارسطا [ طا ] ليس .
شيخ كشّى رحمه اللّه روايت كرده از عمير بن يزيد كه گفت : پسر برادرم هشام ، اوّل بر مذهب « جهميّه » بود و خبيث بود و از من خواهش كرد كه او را خدمت حضرت صادق عليه السّلام ببرم تا با آن حضرت مباحثه كند ، گفتم : من اين كار نمىكنم مگر بعد از آن كه اذن حاصل كنم .
خدمت آن حضرت رسيدم براى هشام اذن طلبيدم حضرت اذن داد ، چون چند قدمى برداشتم كه بيرون آيم يادم آمد پستى و خباثت هشام ، برگشتم خدمت آن حضرت و گفتم كه او ردائت و خباثت دارد .
فرمود : بر من خوف دارى ؟ من خجالت كشيدم از قول خود و دانستم كه لغزشى كردهام پس با حال خجالت بيرون آمدم و هشام را اعلام كردم .
هشام خدمت آن حضرت شرفياب شد ، چون خدمت آن جناب نشست ، آن حضرت سؤالى از او فرمود كه هشام حيران بماند و مهلت خواست ، حضرت او را مهلت داد ، هشام چند روز در اضطراب و در صدد تحصيل جواب بود آخر الأمر جوابى نيافت ، پس خدمت آن حضرت رسيد آن جناب او را خبر داد .
ديگر باره آن جناب مسائل ديگر از او پرسيد كه در آن بود فساد اصل مذهب هشام ، هشام بيرون آمد مغموم و حيرت زده و چند روز مبهوت و حيران بود تا آن كه به من گفت كه دفعهء سيّم براى من اذن بگير كه خدمت آن حضرت برسم ، حضرت اذن داد و موضعى را در حيره براى ملاقات او تعيين كرد ، هشام در آن موضع رفت و وقتى كه حضرت صادق عليه السّلام تشريف آورد چنان هيبت و احتشام از آن حضرت برد كه نتوانست تكلّم كند و ابدا زبانش قوّت تكلّم نداشت ، حضرت هر
هامش
[ 1 ] خلاصة الأقوال ، ص 178 .