از هشام نقل شده كه گفته : و اللّه هيچ كس در مباحث توحيد مرا مقهور و مغلوب نساخته تا امروز كه در اين مقام ايستادهام . [ 1 ]
و مباحثهها و مناظرات هشام بن حكم مشهور است ، و مناظرهء او با آن مرد شامى در خدمت حضرت صادق عليه السّلام و محاجّهء او با عمرو بن عبيد معتزلى ، و با بريهه ، و مناظرهء او با متكلّمين در مجلس يحيى بن خالد برمكى هر كدام در جاى خود به شرح رفته .
و مناظرهء او در مجلس يحيى باعث آن شد كه هارون الرّشيد در صدد قتل او بر آمد لاجرم هشام از ترس او به كوفه فرار كرد و بر بشير نبّال وارد شد و ناخوش سختى شد و مراجعه به اطبّاء ننمود .
بشير گفت : طبيب براى تو بياورم ؟
گفت : نه من خواهم مرد .
و به روايتى اطبّا را حاضر كردند ، هشام از ايشان پرسيد كه مرض مرا ندانستيد ؟
بعضى گفتند : ندانستيم و بعضى گفتند : دانستيم ، از آنهايى كه ادعاى دانستن كردند پرسيد كه مرضم چيست ؟ آنچه به نظرشان رسيده بود گفتند ، گفت : دروغ است ، مرض من فزع قلب است به جهت آنچه به من رسيده از خوف ، و به همان علّت وفات نمود .
و بالجمله ، چون حالت احتضار پيدا نمود به بشير گفت : هرگاه من مردم و مرا غسل و كفن كردى و از كار تجهيز من فارغ شدى ، مرا در دل شب بيرون ببر در كناسه بگذار و رقعهاى بنويس كه اين هشام بن الحكم است كه امير در طلب او بود از دنيا وفات كرده . و اين به جهت آن بود كه رشيد برادران و اصحاب او را گرفته بود كه نشانى او را بدهند ، خواست تا ايشان خلاص شوند ، بشير به همان دستور العمل رفتار كرد ، چون صبح شد اهل كوفه حاضر شدند قاضى و صاحب معونه و معدّلون همگى او را ديدند و گواهى خود را نوشتند و براى رشيد فرستادند ، رشيد گفت :
هامش
[ 1 ] الفصول المختاره ، ص 28 .