قصر الأماره نرسيده بوديم كه سى صد نفر شديم ، « 1 » يعنى به اين نحو مردم از دور مسلم متفرق شدند .
و بالجمله ، مردم كوفه پيوسته از دور مسلم پراكنده مىشدند و كار به جايى رسيد كه زنها مىآمدند و دست فرزندان يا برادران خويش را گرفته و به خانه مىبردند ، و مردان مىآمدند و فرزندان خود را مىگفتند كه سر خويش گيريد و پى كار خود رويد كه چون فردا لشكر شام رسد ما تاب ايشان نياوريم ، پس پيوسته مردم ، از دور مسلم پراكنده شدند تا آن كه وقت نماز شد و مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا كرد ، در حالتى كه از آن جماعت انبوه با او باقى نمانده بود جز سى نفر ، مسلم چون اين نحو بىوفايى از كوفيان ديد ، خواست از مسجد بيرون آيد ، هنوز به باب كنده نرسيده بود كه در مرافقت او زياده از ده كس موافقت نداشت ، چون پاى از در كنده بيرون نهاد هيچ كس با او نبود و يك تنه ماند ، پس آن غريب مظلوم نگاه كرد يك نفر نديد كه او را به جايى دلالت كند يا او را به منزل خود برد يا او را معاونت كند اگر دشمنى قصد او نمايد .
[ مسلم رحمه اللّه در خانهء طوعه ]
پس متحيّرانه در كوچههاى كوفه مىگرديد و نمىدانست كه كجا برود تا آن كه عبور او به خانههاى بنى بجيله از جماعت كنده افتاد . چون پارهء راه رفت به در خانهء طوعه رسيد و او كنيز اشعث بن قيس بود كه او را آزاد كرده بود و زوجهء اسيد حضرمى گشته بود و از او پسرى به هم رسانيده بود ، و چون پسرش به خانه نيامده بود طوعه بر در خانه به انتظار او ايستاده بود ، جناب مسلم چون او را ديد نزديك او تشريف برد و سلام كرد . طوعه ، جواب سلام گفت . پس مسلم فرمود : يا امة اللّه ! اسقنى ماء .
هامش
( 1 ) مقتل ابو مخنف ، ص 43 .