پس از آن رو كرد به حصين بن تميم « 1 » و گفت : اى حصين ، مادرت به عزايت بنشيند اگر كوچههاى كوفه را محافظت نكنى و مسلم فرار كند ، اينك تو را مسلّط بر خانههاى كوفه كردم و داروغهگرى شهر را به تو سپردم ، غلامان و اتباع خود را بفرست كه كوچه و دروازههاى شهر را محافظت نمايند تا فردا شود خانهها را گردش نموده و مسلم را پيدا كرده حاضرش نمايند .
پس از منبر به زير آمد و داخل قصر گرديد ، چون صبح شد آن ملعون در مجلس نشست و مردم كوفه را رخصت داد . كه داخل شوند و محمّد به اشعث را نوازش نموده در پهلوى خود جاى داد ، پس در آن وقت پسر طوعه به در خانهء ابن زياد آمد و خبر مسلم را به عبد الرّحمن پسر محمّد اشعث داد . آن ملعون به نزد پدر خود شتافت و اين خبر را آهسته به او گفت ، ابن زياد چون در جنب محمّد اشعث جاى داشت بر مطلب آگهى يافت ، پس محمّد را امر كرد كه برخيز و برود و مسلم را بياورد و عبيد الله بن عبّاس سلمى را با هفتاد كس از قبيلهء قيس همراه او كرد .
پس آن لشكر آمدند تا در خانهء طوعه رسيدند . مسلم چون صداى پاى اسبان را شنيد دانست كه لشكر است و به طلب او آمدهاند ، پس شمشير خود را برداشت و به سوى ايشان شتافت . آن بىحياها در خانه ريختند ، آن جناب بر ايشان حمله كرد و آنها را از خانه بيرون نمود ، باز لشكر بر او هجوم آوردند مسلم نيز بر ايشان حمله نمود و از خانه بيرون آمد . « 2 »
و در كامل بهائى است كه چون صداى شيههء اسبان به گوش مسلم رسيده مسلم دعا مىخواند ، دعا را به تعجيل به آخر رسانيد و سلاح بپوشيد و گفت : آنچه بر تو بود اى طوعه ، از نيكى كردى و از شفاعت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نصيب يافتى ، من دوش در خواب بودم عمّم امير المؤمنين عليه السّلام را ديدم مرا فرمود : فردا پيش من
هامش
( 1 ) نمير ، خ . ل .
( 2 ) الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 57 ، 58 ؛ اعلام الورى ، ص 225 .