تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 726

مساهمون:

ص٧٢٦
هانى گفت : تو را چنين قوّت و قدرت نيست كه مرا گردن زنى ، چه اگر پيرامون اين انديشه گردى ، در زمان سراى تو را با شمشيرهاى برهنه حصار دهند و تو را به دست طايفهء مذحج كيفر فرمايند ، و چنان گمان مىكرد كه قوم و قبيلهء او با او همراهى دارند و در حمايت او سستى نمىنمايند . ابن زياد گفت : وا لهفاه عليك ، أ بالبارقة تخوفنى ؟ گفت : مرا به شمشيرهاى كشيده مىترسانى ؟ پس امر كرد كه هانى را نزديك او آوردند . پس به آن چوب كه در دست داشت بر رو و بينى او بسيار زد تا بينى هانى شكست و خون بر جامه‌هاى او جارى شد و گوشت صورت او فرو ريخت ، تا چندان كه آن چوب شكست . و هانى دليرى كرده دست زد به قائمهء شمشير يكى از اعوانى كه در خدمت ابن زياد بود و خواست آن شمشير را به ابن زياد بكشد آن مرد طرف ديگر آن تيغ را گرفت و مانع شد هانى تيغ براند ، ابن زياد كه چنين ديد بانگ بر غلامان زد كه هانى را بگيريد و بر زمين بكشيد و ببريد ، غلامان او را بگرفتند و كشيدند و در اطاقى از بيوت خانه‌اش افكندند و در بر او بستند . چون اسماء بن خارجه . ( و به روايت شيخ مفيد حسّان بن اسماء ) اين حالت را مشاهده كرد ، روى به ابن زياد آورد و گفت : تو ما را امر كردى و رفتيم و اين مرد را به حيله آورديم اكنون با او غدر نموده اين نحو رفتار مىنمايى ؟ ابن زياد از كلام او در غضب شد و امر كرد كه او را مشت بر سينه زدند و به ضرب مشت و سيلى او را نشانيدند ، و در اين وقت محمّد بن الاشعث برخاست و گفت : امير مؤدّب ما است ، آنچه خواهد بكند ما به كردهء او راضى مىباشيم . « 1 »

[ شورش كوتاه مذحجيان ]

پس خبر به عمرو بن حجّاج رسيد كه هانى كشته گشته ، عمرو قبيلهء مذحج را جمع كرد و قصر الأماره آن لعين را احاطه كرد و فرياد زد كه منم عمرو بن حجّاج ،
هامش
( 1 ) نك : كامل ابن اثير ، ج 4 ، ص 29 .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 726 | الشيخ عباس القمي