شعر :
غريب كوفه با چشم پراختر * بدان زن گفت كاى فرخنده مادر
مرا سوز عطش بربوده از تاب * رسان بر كام خشكم قطرهء آب
مرا به شربت آبى سيراب نما ، طوعه جام آبى براى آن جناب آورد ، چون مسلم آب آشاميد آنجا نشست ، طوعه ظرف آب را برد به خانه گذاشت و برگشت ديد آن حضرت را كه در خانهء او نشسته ، گفت : اى بندهء خدا مگر آب نياشاميدى ؟
فرمود : بلى .
گفت : برخيز و به خانهء خود برو ، مسلم جواب نفرمود ، دوباره طوعه كلام خود را اعاده كرد هم چنان مسلم خاموش بود تا دفعهء سيّم ، آن زن گفت : سبحان اللّه ! اى بندهء خدا برخيز به سوى اهل خود برو ، چه بودن تو در اين وقت شب بر در خانهء من شايسته نيست و من هم حلال نمىكنم براى تو :
شب است و كوفه پرآشوب و تشويش * روان شو سوى آسايشگه خويش
مسلم برخاست فرمود : يا امة اللّه ! مرا در اين شهر خانه و خويشى و يارى نيست . غريبم و راه به جايى نمىبرم . آيا ممكن است به من احسان كنى و مرا در خانهء خود پناه دهى ؟ و شايد من بعد از اين روز مكافات كنم تو را .
عرضه كرد : قضيّهء شما چيست ؟
فرمود : من مسلم بن عقيلم كه اين كوفيان مرا فريب دادند و از ديار خود آواره كردند و دست از يارى من برداشتند و مرا تنها و بىكس گذاشتند .
طوعه گفت : تويى مسلم ؟
فرمود : بلى . عرض كرد بفرما داخل شو ، « 1 » پس او را به خانه آورد و حجرهء نيكو براى او فرش كرد و طعام براى آن جناب حاضر كرد ، مسلم ميل نفرمود ، آن زن مؤمنه به قيام خدمت اشتغال داشت ، پس زمانى نگذشت پسرش بلال به خانه آمد چون ديد مادرش به آن حجره رفت و آمد بسيار مىكند در خاطرش گذشت كه
هامش
( 1 ) تاريخ ابن اثير ، ج 3 ، ص 272 .