اينك شجاعان قبيلهء مذحج جمع شدند و طلب خون هانى مىنمايند .
ابن زياد متوهّم شد ، شريح قاضى را فرمان كرد كه به نزد هانى رو و او را ديدار كن ، آنگاه مردم را خبر ده كه او زنده است و كشته نگشته است .
شريح چون به نزد هانى رفت ديد كه خون از روى او جارى است و مىگويد :
كجايند قبيله و خويشان من ؟ اگر ده نفر از ايشان به قصر درآيند مرا از چنگ ابن زياد برهانند . پس شريح از نزد هانى بيرون شد و مردم را آگهى داد كه هانى زنده است و خبر قتل او دروغ بوده ، چون قبيلهء او بدانستند كه او زنده است خدا را حمد نموده و پراكنده شدند . « 1 »
[ قيام مسلم و محاصرهء كاخ ابن زياد ]
و چون خبر هانى به جانب مسلم رسيد ، امر كرد كه در ميان اصحاب خود ندا كنند كه بيرون آييد از براى قتال . بىوفايان كوفه چون صداى منادى را شنيدند و در خانهء هانى جمع شدند . مسلم بيرون آمد براى هر قبيله علمى ترتيب داد . در اندك وقتى مسجد و بازار پر شد از اصحاب او و كار بر ابن زياد تنگ شد ، و زياده از پنجاه نفر در دار الأماره با او نبودند و بعضى از ياوران او كه بيرون بودند راهى نمىيافتند كه به نزد او روند ، پس اصحاب مسلم قصر الأماره را در ميان گرفتند و سنگ مىافكندند و بر ابن زياد و مادرش دشنام مىدادند . « 2 »
[ نقشهء ابن زياد براى شكستن محاصره و خيانت اشراف ]
ابن زياد چون شورش كوفيان را ديد كثير بن شهاب را به نزد خود طلبيد و گفت :
تو را در قبيلهء مذحج دوستان بسيار است . از دار الأماره بيرون شو ، با هر كه تو را اطاعت نمايد از مذحج ، مردم را از عقوبت يزيد و سوء عاقبت حرب شديد
هامش
( 1 ) الارشاد ، ج 2 ، ص 50 .
( 2 ) الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 52 .