مطلب تازهاى است لهذا از مادر خويش از سبب آن حال سؤال نمود مادرش خواست پنهان دارد پسر اصرار و الحاح كرد ، طوعه خبر آمدن مسلم را به او نقل كرد و او را سوگند داد كه افشا آن راز نكند . پس بلال ساكت گرديد و خوابيد .
و امّا ابن زياد چون نگريست كه غوغا و غلواى ( بالضّم و فتح اللام و يسكن :
سركشى و از حدّ در گذشتن ) اصحاب مسلم دفعة واحدة فرو نشست ، با خود انديشيد كه مبادا مسلم با اصحاب خويش در كيد و كين من مكرى نهاده باشند تا مغافصة بر من بتازند و كار خود را بسازند ، و بيمناك بود كه در دار الأماره بگشايد و از براى نماز به مسجد در آيد .
لاجرم مردم خويش را فرمان داد كه از بام مسجد تختهاى سقف را كنده و روشن كنند و ملاحظه نمايند مبادا مسلم و اصحابش در زير سقفها و زواياى مسجد پنهان شده باشند ، آنها به دستور العمل خويش رفتار كردند و هر چه كاوش نمودند خبرى از مسلم نجستند ، ابن زياد را خبر دادند كه مردم متفرّق شدهاند و كسى در مسجد نيست ، پس آن لعين امر كرد كه باب سدّه را مفتوح كردند و خود با اصحاب خويش داخل مسجد شد و منادى او در كوفه ندا كرد كه هر كه از بزرگان و رؤساى كوفه به جهت نماز خفتن در مسجد حاضر نشود خون او هدر است .
[ خطبهء ابن زياد ]
پس در اندك وقتى مسجد از مردم مملو شد . پس نماز را خوانده و بر منبر بالا رفت بعد از حمد و ثنا گفت : همانا ديديد اى مردم ، كه ابن عقيل سفيه جاهل ، چه مايهء خلاف و شقاق انگيخت ؟ اكنون گريخته است ، پس هر كسى كه مسلم در خانهء او پيدا شود و ما را خبر نداده باشد جان و مال او هدر است و هر كه او را به نزد ما آورد بهاى ديت مسلم را به او خواهم داد . و ايشان را تهديد و تخويف نمود . « 1 »
هامش
( 1 ) الفتوح ، ج 4 ، ص 90 .