كه : به سرعت تمام امام عليه السّلام را به نزد او فرستد ، و او نامهء منصور را به خدمت حضرت فرستاد و گفت : بايد كه فردا روانه شوى .
صفوان گفت كه : حضرت مرا طلبيد و فرمود كه : شتر براى ما حاضر كن كه فردا روانه شويم به جانب عراق ، و برخاست و متوجّه مسجد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شد و چند ركعت نماز كرد و دست به دعا بلند نمود و دعايى خواند و روز ديگر شتران براى آن حضرت حاضر كردم و متوجّه عراق شد ، چون به شهر منصور رسيد به در خانهء او رفت و رخصت طلبيد و داخل شد و منصور اوّل آن حضرت را اكرام نمود و بعد از آن شروع به عتاب كرد و گفت : شنيدهام كه معلّى براى تو اموال و اسلحه جمع مىكند .
حضرت فرمود : معاذ اللّه ! اين بر من افترا است .
منصور گفت : سوگند ياد كن .
حضرت به خدا سوگند ياد كرد .
منصور گفت : به طلاق و عتاق قسم بخور .
حضرت فرمود كه : سوگند به خدا ياد كردم از من قبول نمىكنى و مرا امر مىكنى كه سوگندهاى بدعت ياد كنم ؟
منصور گفت : نزد من اظهار دانايى مىكنى ؟
حضرت فرمود كه : چون نكنم و حال آن كه ماييم معدن علم و حكمت .
منصور گفت : الحال جمع مىكنم ميان تو و آن كه اينها را براى تو گفته است تا در برابر تو بگويد ، و فرستاد آن بدبخت را طلبيد و در حضور حضرت از او پرسيد ، گفت : بلى چنين است و آنچه در حقّ او گفتهام صحيح است .
حضرت با او گفت : سوگند ياد مىكنى ؟
گفت : بلى و شروع كرد به قسم و گفت : و اللّه الّذى لا إله الّا هو الطّالب الغالب الحىّ القيّوم .
حضرت فرمود كه : در سوگند تعجيل مكن و به هر نحو كه من مىگويم سوگند
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1400
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٤٠٠