چون در مرتبهء دوم اراده كردم و شمشير را بيشتر از اوّل از غلاف كشيدم ديدم كه باز حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نزد من متمثّل شد نزديكتر از اوّل و خشمش زياده بود و چنان بر من حمله كرد كه اگر من قصد قتل جعفر مىكردم ، او قصد قتل من مىكرد و به اين سبب شمشير را باز به غلاف بردم .
در مرتبهء سيّم جرأت كردم و گفتم : اينها از افعال جنّ مىبايد باشد و پروا نمىبايد كرد و شمشير را تمام از غلاف كشيدم ، در اين مرتبه ديدم كه آن حضرت نزد من متمثّل شد دامن بر زده و آستينها را بالا بسته و برافروخته گرديده و چنان نزديك من آمد كه نزديك شد دست او به من برسد و به اين جهت از آن اراده برگشتم و او را اكرام كردم و ايشان فرزندان فاطمهاند و جاهل نمىباشد به حقّ ايشان مگر كسى كه بهره از شريعت نداشته باشد ، زينهار مبادا كسى اين سخنان را از تو بشنود ! محمّد بن ربيع گفت كه : پدرم اين قصّه را به من نقل نكرد مگر بعد از مردن منصور و من نقل نكردم مگر بعد از مردن مهدى و موسى و هارون و كشته شدن محمّد امين . « 1 »
[ صحنهء چهارم ]
و ايضا روايت كرده است به سند معتبر از صفوان جمّال كه مردى از اهل مدينه بعد از كشته شدن محمّد و ابراهيم پسرهاى عبد اللّه بن الحسن به نزد منصور دوانيقى رفت و گفت كه : جعفر بن محمّد مولاى خود معلّى بن خنيس را فرستاده است كه از شيعيان اموال و اسلحه بگيرد ، ارادهء خروج دارد و محمّد پسر عبد اللّه نيز به اعانت او اين كارها كرد .
منصور بسيار در خشم شد و فرمانى بداد و به عم خود كه والى مدينه بود نوشت
هامش
( 1 ) مهج الدعوات ، ص 192 ؛ بحار الأنوار ، ج 47 ، ص 195 .