تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1398

مساهمون:

ص١٣٩٨
ديشب از شما حالت‌هاى غريب مشاهده كردم ، در اوّل حال با آن شدّت غضب جعفر بن محمّد را طلبيدى و به مرتبه‌اى تو را در غضب ديدم كه هرگز چنين غضبى در تو مشاهده نكرده بودم تا آن كه شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيدى و باز به قدر يك ذراع كشيدى و بعد از آن شمشير را برهنه كردى و بعد از آن برگشتى و او را اكرام عظيم نمودى و از حقّهء غاليهء مخصوص خود كه فرزندان خود را به آن خوش بو نمىكنى او را خوش بو كردى و اكرامهاى ديگر نمودى و مرا به مشايعت او مأمور ساختى ، سبب اين‌ها چه بود ؟ گفت : اى ربيع ! من رازى را از تو پنهان نمىكنم و ليكن بايد كه اين سر را پنهان دارى كه به فرزندان فاطمه و شيعيان ايشان نرسد كه موجب مزيد مفاخرت ايشان گردد ، بس است ما را آنچه از مفاخر ايشان در ميان مردم مشهور است و در السنهء خلق مذكور است . پس گفت : هر كه در خانه است بيرون كن ، چون خانه را خلوت كردم به نزد او برگشتم ، گفت : به غير از من و تو و خدا كسى در اين خانه نيست ، اگر يك كلمه از آنچه با تو مىگويم از كسى بشنوم تو را و فرزندان تو را به قتل مىرسانم و اموال تو را مىگيرم . پس گفت : اى ربيع ! در وقتى كه او را طلبيدم مصرّ بودم بر قتل او ، و بر آن كه از او عذرى قبول نكنم ، و بودن او بر من هر چند خروج به شمشير نكند گران‌تر است از عبد اللّه بن الحسن و آن‌ها كه خروج مىكنند ، زيرا كه مىدانم او و پدران او را مردم امام مىدانند و ايشان را واجب الأطاعه مىشمارند و از همهء خلق ، عالم‌تر و زاهدتر و خوش‌اخلاق‌ترند و در زمان بنى اميّه من بر احوال ايشان مطّلع بودم ، چون در مرتبهء اوّل قصد قتل او كردم و شمشير را يك شبر از غلاف كشيدم ديدم كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى من متمثّل شد و ميان من و او حايل شد و دست‌ها گشوده بود و آستين‌هاى خود را بر زده بود و رو ترش كرده بود و از روى خشم به سوى من نظر مىكرد ، من به آن سبب شمشير را در غلاف برگردانيدم .