تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1402

مساهمون:

ص١٤٠٢
راوى گفت كه : چون اين سخن از او شنيدم زمين بر من تنگ شد و بسيار غمگين شدم ، پس جلّادى را طلبيد و گفت : چون من ابو عبد اللّه صادق را طلب نمايم و مشغول سخن گردانم و كلاه‌خود را از سر بردارم و بر زمين گذارم او را گردن بزن و اين علامتى است ميان من و تو . و در همان ساعت كس فرستاد و حضرت را طلبيد ، چون حضرت داخل قصر شد ديدم كه قصر به حركت در آمد مانند كشتى كه در ميان درياى موّاج مضطرب باشد و ديدم كه منصور برجست و با سر و پاى برهنه به استقبال آن حضرت دويد و بندهاى بدنش مىلرزيد و دندان‌هايش بر هم مىخورد و ساعتى سرخ و ساعتى زرد مىشد و آن حضرت را به اعزاز و اكرام بسيار آورد و بر روى تخت خود نشانيد و به دو زانو در خدمت او نشست مانند بنده كه در خدمت آقاى خود بنشيند و گفت : يا بن رسول اللّه ! صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به چه سبب در اين وقت تشريف آوردى ؟ حضرت فرمود كه : براى اطاعت خدا و رسول و فرمانبردارى تو آمدم . گفت : من شما را نطلبيدم ، رسول اشتباهى كرده است و اكنون كه تشريف آورده‌اى هر حاجت كه دارى بطلب . حضرت فرمود : حاجت من آن است كه مرا بىضرورتى طلب ننمايى . گفت : چنين باشد و حضرت برخاست و بيرون آمد و من خدا را حمد بسيار كردم كه آسيبى از منصور به آن حضرت نرسيد . و بعد از آن كه آن حضرت بيرون رفت منصور لحاف طلبيد و خوابيد و بيدار نشد تا نصف شب و چون بيدار شد ديد من بر بالين او نشسته‌ام . گفت : بيرون مرو تا من نمازهاى خود را قضا كنم و قصّه‌اى براى تو نقل نمايم ، چون از نماز فارغ شد گفت : چون حضرت صادق را به عزم كشتن طلبيدم و داخل قصر من شد ديدم كه اژدهاى عظيمى پيدا شد و دهان خود را گشود و كام بالاى خود را بر بالاى قصر من گذاشت و كام پايين خود را در زير قصر گذاشت و دم خود را بر دور قصر و خانهء من گردانيد و به زبان عربى فصيح با من گفت كه : اگر بدى اراده