كرد گريست ، زيرا كه ربيع اخلاص بسيار به خدمت حضرت داشت و آن بزرگوار را امام زمان مىدانست .
حضرت فرمود كه : اى ربيع ! مىدانم كه تو به جانب ما ميل دارى ، اين قدر مهلت بده كه دو ركعت نماز به جا بياورم و با پروردگار خود مناجات نمايم .
ربيع گفت : آنچه خواهى بكن . و به نزد منصور برگشت و او مبالغه مىكرد از روى طيش و غضب كه جعفر را زود حاضر كن ، پس دو ركعت نماز كرد و زمان طويلى با داناى راز عرض نياز كرد و چون فارغ شد ربيع دست آن حضرت را گرفت و داخل ايوان كرد ، پس در ميان ايوان نيز دعايى خواند ، و چون امام عصر را به اندرون قصر برد و نظر منصور را بر آن حضرت افتاد از روى خشم گفت : اى جعفر ! تو ترك نمىكنى حسد و بغى خود را بر فرزندان عباس ؟ و هر چند سعى مىكنى در خرابى ملك ايشان فايده نمىبخشد .
حضرت فرمود : به خدا سوگند اينها كه مىگويى هيچ يك را نكردهام ، و تو مىدانى كه من در زمان بنى اميّه كه دشمنترين خلق خدا بودند براى ما و شما ، به آن آزارها كه از ايشان بر ما و اهل بيت ما رسيد اين اراده نكردم و از من به ايشان بدى نرسيد ، با شما چرا اين ارادهها كنم با خويشى نسبى و اشفاق و الطاف شما نسبت به ما و خويشان ما ؟
پس منصور ساعتى سر در زير افكند و در آن وقت بر روى نمدى نشسته بود و بر بالشى تكيه كرده بود ، در زير مسند خود پيوسته شمشير مىگذاشت ، پس گفت :
دروغ مىگويى و دست در زير مسند كرد و نامههاى بسيار بيرون آورد و به نزديك آن حضرت انداخت و گفت : اين نامههاى تو است كه به اهل خراسان نوشتهاى كه بيعت مرا بشكنند و با تو بيعت كنند .
حضرت فرمود : به خدا سوگند كه اينها به من افترا است و من اينها را ننوشتهام و چنين اراده نكردهام و من در جوانى اين عزمها نكردم اكنون كه ضعف پيرى بر من
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1395
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٣٩٥