گفتم : بلى و اللّه الّذى لا إله الا هو تويى امام من و دست خود را بر زانو يا ران آن حضرت نهادم .
فرمود : راست گفتى امام خود را مىشناسى ، پس چنگ زن به دامان او و متمسّك شو به او .
پس گفتم : مىخواهم كه علامت امام را به من عطا فرماييد .
فرمود : بعد از معرفت علامت براى چه مىخواهى ؟
گفتم : ايمان و يقينم زياد شود .
فرمود : اى ابو محمّد ! گاهى كه به كوفه مراجعت كردى خواهى يافت كه اولادى از براى تو شده به نام عيسى و بعد از او اولادى ديگر شود به نام محمّد و بعد از اين دو پسر ، دو دختر براى تو خواهد شد ، و بدان كه اين دو پسر تو نامشان نوشته شده نزد ما در صحيفهء جامعه در عدد اسامى شيعيان و نام پدران و مادران و اجداد و انساب ايشان و آنچه متولّد شود تا روز قيامت . پس حضرت صحيفهاى بيرون آورد كه رنگ آن زرد بود و به هم پيچيده بود . « 1 »
سوم : در اخبار آن حضرت است به مردن زنى بعد از سه روز
: ابن شهر آشوب و قطب راوندى روايت كردهاند از حسين بن ابى العلاء كه گفت :
نزد حضرت صادق عليه السّلام بودم كه خدمت آن حضرت آمد مردى با يكى از غلامان او و شكايت كرد به آن حضرت از زن خود و بد خلقى او ، حضرت فرمود : بياور او را نزد من . چون آن زن آمد ، حضرت به او فرمود كه : چه عيبى دارد شوهر تو ؟
آن زن شروع كرد به نفرين كردن به شوهرش و بد گفتن براى او .
حضرت فرمود كه : اگر به اين حال بمانى زنده نخواهى ماند مگر سه روز .
گفت : باكى ندارم به جهت آن كه نمىخواهم ببينم او را هرگز .
حضرت فرمود به آن مرد بگير دست زنت را همانا نخواهد بود ما بين تو و او مگر
هامش
( 1 ) كشف الغمه ، ج 3 ، ص 406 ؛ بحار الأنوار ، ج 47 ، ص 143 .