سخت شد ، پس چون حقّ تعالى روحش را به او برگردانيد از بسيارى خوشحالى ديگر به چوب نپرداختم و از آن غفلت كرده و فراموشش نمودم .
حضرت فرمود : همان ساعت كه تو در غم برادر خود بودى ، برادر من خضر عليه السّلام آمد نزد من ، من بر دست او فرستادم به سوى تو قطعهاى از چوب درخت طوبى پس رو كرد به خادم خود و فرمود : بياور آن سبد را . چون سبد را آورد حضرت آن را گشود و از آن قطعهء چوبى بيرون آورد به عين همان چوب و نشان او داد و شناخت آن را ، آنگاه حضرت آن را ردّ كرد به جاى خود . « 1 »
پنجم : در ذليل شدن شير است براى آن حضرت
: و نيز ابن شهر آشوب روايت كرده از ابو حازم عبد الغفّار بن حسن كه وارد شد ابراهيم بن ادهم به كوفه و من با او بودم ، و اين در ايّام منصور بود و اتّفاقا در آن ايّام حضرت جعفر بن محمّد علوى وارد كوفه گشت ، و چون بيرون شد از كوفه كه به مدينه رجوع كند مشايعت كردند آن حضرت را علماى و اهل فضل از اهل كوفه ، و از جملهء كسانى كه به مشايعت آن حضرت آمده بودند سفيان ثورى و ابراهيم ادهم بود و آن اشخاص كه به مشايعت آمده بودند جلوتر از آن حضرت مىرفتند كه ناگاه به شيرى برخوردند كه در سر راه بود ، ابراهيم ادهم به آن جماعت گفت : بايستيد تا جعفر بن محمّد عليه السّلام بيايد ببينيم با اين شير چه مىكند . پس حضرت تشريف آورد ، امر شير را به ميان آوردند ، حضرت رو كرد به شير و رفت تا به او رسيد گوش او را گرفت و او را از راه دور كرد آنگاه رو كرد به آن جماعت و فرمود : آگاه باشيد اگر مردم اطاعت مىكردند خدا را حقّ طاعت خدا هرآينه بار مىكردند بر شير بارهاى خود را . « 2 »
فقير گويد : كه ظاهرا در اين فرمايش حضرت تعريض باشد به ابراهيم ادهم و
هامش
( 1 ) المناقب ، ج 4 ، ص 240 .
( 2 ) المناقب ، ج 4 ، ص 241 .