مؤلّف گويد كه : اين فرمايش از آن حضرت به مرازم است در آن شبى كه منصور اجازه داد آن جناب را كه از حيره به مدينه رود و حضرت حركت فرمود با غلامش مصادف و مرازم - كه يكى از اصحابش است - ، همين كه رسيدند به نگهبانان ، در ميان آنها يك نفر باجگير بود ، او متعرّض حضرت شد و گفت : نمىگذارم به روى .
حضرت با زبان خوش و اصرار از او درخواست كرد كه بگذار بروند ، آن مرد ابا داشت و نمىگذاشت . مصادف عرض كرد : فدايت شوم اين سگ شما را اذيّت كرد و مىترسم شما را برگرداند و مبتلاى به منصور شويد ، اذن بدهيد من و مرازم او را بكشيم و در ميان نهرش افكنيم و برويم .
فرمود : از اين خيال خود را بازدار .
پس پيوسته با آن مرد در باب اجازهء رفتن تكلّم فرمود تا آن كه بيشتر شب گذشت ، آن وقت آن مرد اذن داد و حضرت تشريف برد ، پس از آن فرمود : اى مرازم ! اين چيزى كه شما گفتيد كه كشتن آن مرد باشد بهتر بود با اين ؟ آن وقت فرمود : آن كلام را كه ذكر شد ، حاصلش اين است كه مدارا با اين مرد و معطّل كردن او ما را ذلّت كوچكى است ، امّا كشتن او سبب مىشد كه ما دچار ذلّتهاى بزرگ مىشديم براى تدارك آن ، ( انتهى ) . « 1 »
و از اينجا است كه گفتهاند : لا يقوم عزّ الغضب بذلّ الاعتذار . يعنى مقابلى مىكند و نمىارزد عزّت غضب به ذلت عذر خواهى از آن .
دهم : قال عليه السّلام : ليس لابليس جند اشدّ من النّساء و الغضب . « 2 »
فرمود : نيست از براى ابليس لعين لشكرى سختتر از زنها و غضب .
مؤلّف گويد كه : در حديث يحيى پيغمبر عليه السّلام و ابليس است كه آن حضرت از آن ملعون پرسيد كه چه چيز بيشتر موجب سرور و روشنى چشم تو مىگردد ؟
گفت : زنان كه ايشان تلهها و دامهاى منند ، و چون نفرينها و لعنتهاى صالحان
هامش
( 1 ) الكافى ، ج 8 ، ص 87 ؛ بحار الأنوار ، ج 47 ، ص 206 .
( 2 ) بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 246 .