سه روز .
چون روز سيّم شد آن مرد خدمت آن حضرت مشرّف شد .
حضرت فرمود : زنت چه كرد ؟
گفت : به خدا سوگند الآن او را دفن كردم .
من پرسيدم كه چه بود حال ؟
او فرمود : او زنى بود تعدّىكننده ، حقّ تعالى عمر او را قطع كرد و شوهرش را از او راحت نمود . « 1 »
چهارم : در نجات دادن آن حضرت است برادر داود را از مردن به تشنگى
: ابن شهر آشوب نقل كرده از داود رقّى كه گفت : بيرون شدند از كوفه دو نفر برادران من به قصد رفتن به مزار ، در بين راه يكى از آن دو نفر را تشنگى سخت عارض شد به حدّى كه تاب نياورده از حمار افتاد . برادر ديگر از حال او سرگشته و متحيّر شد ، پس به نماز ايستاد و نماز گزارد و خواند اللّه تعالى را و محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و امير المؤمنين و ائمّه عليهم السّلام را يك يك تا رسيد به امام زمانش امام جعفر صادق عليه السّلام .
پس پيوسته آن حضرت را خوانده و به آن جناب التجاء برد كه ناگاه ديد مردى بالاى سرش ايستاده مىگويد : اى مرد ! چيست قصّهء تو ؟
پس او حال را براى او نقل كرد ، آن مرد قطعهء چوبى به او داد و گفت : بگذار اين را ما بين لبهاى برادرت . چون آن چوب را گذاشت ما بين لبهاى او ، برادرش به هوش آمده و چشمهاى خود را گشود و برخاست نشست و تشنگيش رفت . پس به زيارت قبر رفتند و چون برگشتند به كوفه آن برادرى كه دعا مىكرده مدينه مشرّف شد ، پس خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيد حضرت فرمود به او : بنشين چگونه است حال برادرت ، كجا است آن چوب ؟
عرض كرد : اى آقا ، من چون برادرم را به آن حال ديدم غصّه و غمم براى او
هامش
( 1 ) الخرائج ، ج 2 ، ص 610 ؛ مناقب ، ج 4 ، ص 224 ؛ وسائل الشيعة ، ج 14 ، ص 572 ؛ بحار الأنوار ، ج 47 ، ص 140 .