نصب كرده بودند ) در برابر خود ترتيب داده بود و بزرگان قومش در حضور او به گرو تير مىانداختند .
چون در ساخت خانهء او داخل شديم ، پدرم در پيش مىرفت و من از عقب او مىرفتم ، چون به نزديك [ او ] رسيديم با پدرم گفت كه با بزرگان قوم خود تير بينداز .
پدرم گفت كه : من پير شدهام و اكنون از من تيراندازى نمىآيد ، اگر مرا معاف دارى بهتر است .
هشام سوگند ياد كرد كه به حقّ آن خداوندى كه ما را به دين خود و پيغمبر خود عزيز گردانيده تو را معاف نمىگردانم ، پس به يكى از مشايخ بنى اميّه اشاره كرد كه كمان و تير خود را به او بده تا بيندازد .
پس پدرم كمان را از آن مرد گرفت و يك تير از او بگرفت و در زه كمان گذاشت و به قوّت امامت كشيد و بر ميان نشانه زد ، پس تير ديگر بگرفت و بر فاق تير اوّل زد كه آن را تا پيكان به دونيم كرد و در ميان تير اوّل قرار گرفت ، پس تير سيّم را گرفت و بر فاق تير دوّم زد كه آن را نيز به دونيم كرد و در ميان نشانه محكم شد تا آن كه نه تير چنين پياپى افكند كه هر تير بر فاق تير سابق آمد و آن را به دونيم كرد ! و هر تير كه آن حضرت مىافكند بر جگر هشام مىنشست و رنگ شومش متغيّر مىشد . تا آن كه در تير نهم بىتاب شد و گفت : نيك انداختى اى ابو جعفر و تو ماهرترين عرب و عجمى در تيراندازى ، چرا مىگفتى كه من بر آن قادر نيستم ؟ پس از آن تكليف پشيمان شد و عازم قتل پدر من گرديد و سر به زير افكند و تفكّر مىكرد و من و پدرم در برابر او ايستاده بوديم .
چون ايستادن ما به طول انجاميد ، پدرم در خشم شد ، و چون آن حضرت در خشم مىشد نظر به سوى آسمان مىكرد و آثار غضب از جبين مبينش ظاهر مىگرديد ، چون هشام آن حالت را در پدرم مشاهده كرد ، از غضب آن حضرت ترسيد و او را بر بالاى تخت خود طلبيد و من از عقب او رفتم .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1317
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٣١٧