فصل پنجم : در وفات حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام و بيان آنچه در ميان آن حضرت و مخالفان واقع شد
[ دشمنى هشام با آن حضرت ]
مؤلّف گويد كه : من در اين فصل اكتفا مىكنم به آنچه علّامهء مجلسى در جلاء العيون نگاشته . فرموده : سيّد ابن طاووس رضى اللّه عنه روايت كرده است به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام كه : در سالى از سالها هشام بن عبد الملك به حجّ آمده در آن سال من در خدمت پدرم به حجّ رفته بودم ، پس من در مكّه روزى در مجمع مردم گفتم كه : « حمد مىكنم خداوندى را كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به راستى به پيغمبرى فرستاد ، و ما را به آن حضرت گرامى گردانيد ، پس ماييم برگزيدگان خدا بر خلق او ، و پسنديدگان خدا از بندگان او ، و خليفههاى خدا در زمين . پس سعادتمند كسى است كه متابعت ما كند ، و شقى و بدبخت كسى است كه مخالفت ما نمايد و با ما دشمنى كند . »
پس برادر هشام اين خبر را به او رسانيد و در مكّه مصلحت در آن نديد كه متعرّض ما گردد و چون به دمشق رسيد و ما به سوى مدينه معاودت كرديم پيكى به سوى عامل مدينه فرستاد كه پدرم را و مرا به نزد او به دمشق فرستاد ، چون وارد دمشق شديم سه روز ما را بازنداد ، روز چهارم ما را به مجلس خود طلبيد ، چون داخل شديم هشام بر تخت پادشاهى خود نشسته و لشكر خود را مسلّح و مكمّل دو صف در برابر خود بازداشته بود ، و آماج خانه ( يعنى محلّى كه نشانهء تير در او