تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1318

مساهمون:

ص١٣١٨
چون به نزديك او رسيد برخاست و پدرم را دربرگرفت و در دست راست خود نشانيد ، پس دست در گردن من در آورد و مرا در جانب راست پدرم نشانيد ، پس رو به سوى پدرم گردانيد و گفت : پيوسته بايد كه قبيلهء قريش بر عرب و عجم فخر كنند كه مثل تويى در ميان ايشان هست ، مرا خبر ده كه اين تيراندازى را كى تعليم تو نموده است و در چه مدّت آموخته‌اى ؟ پدرم فرمود : مىدانى كه در ميان اهل مدينه اين صنعت شايع است و من در حداثت سنّ چند روزى مرتكب اين بودم و از آن زمان تا حال ترك آن كرده‌ام و چون مبالغه كرديد و سوگند داديد امروز كمان به دست گرفتم . هشام گفت : مثل اين كمان‌دارى هرگز نديده بودم ، اى ابو جعفر ! در اين امر مثل تو هست ؟ حضرت فرمود كه : ما اهل بيت رسالت علم و كمال و اتمام دين را كه حقّ تعالى در آيهء :
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً
، « 1 » به ما عطا كرده است از يكديگر ميراث مىبريم و هرگز زمين خالى نمىباشد از يكى از ما كه در او كامل باشد آنچه ديگران در آن قاصرند . چون اين سخن را از پدرم شنيد بسيار در غضب شد و روى نحسش سرخ شد و ديدهء راستش كج شد ، و اين‌ها علامت غضب او بود و ساعتى سر به زير افكند و ساكت شد ، پس سر برداشت و با پدرم گفت كه : آيا نسب ما و شما كه همه فرزندان عبد منافيم يكى نيست ؟ پدرم فرمود كه : چنين است و لكن حقّ تعالى ما را مخصوص گردانيده است از مكنون سرّ خود و خالص علم خود به آنچه ديگرى را به آن مخصوص نگردانيده است . هشام گفت كه : آيا چنين نيست كه حقّ تعالى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از شجرهء عبد مناف به سوى كافّهء خلق مبعوث گردانيده از سفيد و سياه و سرخ ، پس از كجا اين ميراث
هامش
( 1 ) سورهء مائده ، آيهء 3 .