تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1217

مساهمون:

ص١٢١٧
گفتم : حسن بن صالح نمىگذاشت تا آن كه او نيز بمرد من به سوى تو آمدم ، مهدى چون خبر مرگ حسن شنيد سجدهء ديگر به جاى آورد و گفت : الحمد للّه كه خدا شرّ او را از من كفايت كرد چه آن كه او سخت‌ترين دشمنان من بود ، آن‌گاه گفت : اى مرد ! هر چه خواهى از من بخواه كه حاجت تو برآورده خواهد شد و من تو را از مال دنيا بىنياز خواهم كرد . گفتم : به خدا سوگند كه من از تو چيزى نمىطلبم و حاجتى نمىخواهم جز يك حاجت . گفت : آن كدام است ؟ گفتم : كفالت يتيمان عيسى ابن زيد است ، و به خدا قسم است اگر من چيزى مىداشتم كه بتوانم آن‌ها را كفالت كنم اين حاجت را نيز از تو نمىطلبيدم و ايشان را به بغداد نمىآوردم . پس شرحى از عيسى و كودكان او نقل كردم و گفتم شايسته است كه شما در حقّ اين كودكان يتيم گرسنه كه نزديك است هلاك شوند پدرى كنى و ايشان را از گرسنگى و پريشانى برهانى . مهدى چون حال يتيمان عيسى را شنيد بىاختيار بگريست چندان كه اشك چشمش سرازير شد . گفت : اى مرد ! خدا جزاى خير دهد تو را ، خوب كردى كه حال ايشان را براى من نقل كردى و حقّ ايشان را ادا نمودى ، همانا فرزندان عيسى نيز مانند فرزندان منند اكنون برو و ايشان را به نزد من آر . گفتم : از براى ايشان امان است ؟ گفت : بلى در امان خدا و در امان من و در ذمّه من و ذمّهء پدران من مىباشند . و من پيوسته او را قسم مىدادم و از او امان مىگرفتم كه مبادا اگر ايشان را براى او آورم آسيبى به ايشان رساند و مهدى هم ايشان را امان مىداد تا آن كه در پايان كلام گفت : اى حبيب من ، اطفال كوچك را چه تقصير است كه من ايشان را آسيبى برسانم ؟ همانا آن كه با سلطنت من معارض بود پدر ايشان بود . و اگر او نيز به نزد