از خوف او ايمن شويم ، چه آن كه طلب كردن مهدى ما را به جهت عيسى است الحال كه او بمرد ديگر با ما كارى ندارد .
حسن گفت : نه و اللّه چشم دشمن خدا را به مرگ ولىّ اللّه فرزند نبىّ اللّه روشن نخواهم كرد ، همانا يك شبى كه من به حالت ترس به پايان برم بهتر است از جهاد و عبادت يك سال .
صبّاح گفت : چون دو ماه از موت عيسى بگذشت حسن بن صالح نيز از دنيا بگذشت ، آنگاه من احمد و زيد كودكان يتيم عيسى را برداشتم و به جانب بغداد پا گذاشتم ، چون به بغداد رسيدم كودكان را در خانهاى سپردم و خود را با جامهء كهنه به دار الخلافهء مهدى شدم ، چون به آنجا رسيدم گفتم : من صبّاح زعفرانى مىباشم ، و اذن بار طلبيدم ، خليفه مرا طلب كرد و چون بر او داخل شدم گفت : تويى صبّاح زعفرانى ؟
گفتم : بلى .
گفت : لا حياك اللّه و لا بيّاك اللّه و لا قرّب دارك ، اى دشمن خدا تويى كه مردم را به بيعت دشمن من عيسى مىخواندى ؟
گفتم : بلى .
گفت : پس به پاى خود به سوى مرگ آمدى .
گفتم : اى خليفه ! من از براى شما بشارتى دارم و هم تعزيتى .
گفت : بشارت و تعزيت تو چيست ؟
گفتم : امّا بشارت تو به مرگ عيسى بن زيد است . و امّا تعزيت نيز براى موت عيسى است چه آن كه عيسى پسر عمّ و خويش تو بود .
مهدى چون اين بشنيد سجدهء شكر به جاى آورد ، پس از آن پرسيد كه عيسى كى وفات كرد ؟
گفتم : تا به حال دو ماه است .
گفت : چرا تا به حال مرا خبر ندادى ؟
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1216
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٢١٦