را ندانست .
پس عمويم با من وداع كرد و مرا قسم داد كه ديگر به نزد او نروم مبادا كه شناخته شود و دستگير گردد ، پس من بعد از چند روز ديگر رفتم او را ببينم ديگر او را ديدار نكردم و همان يكدفعه بود ملاقات من با او . « 1 »
ابو الفرج روايت كرده از خصيب وابشى - كه از اصحاب زيد بن على و مخصوصين عيسى ابن زيد بود - گفت : در اوقاتى كه عيسى در كوفه متوارى و پنهان بود گاهى ما به ديدن او با حال خوف مىرفتيم و بسا بود كه در صحرا بود و آب آبكشى مىكرد ، پس مىنشست با ما و حديث مىكرد ما را و مىگفت : و اللّه دوست داشتم كه من ايمن بودم بر شما از اينها ( يعنى مهدى عبّاسى و اعوان او ) پس طول مىدادم مجالست با شما را و توشه مىبردم از حديث با شماها و نظر بر روى شماها . به خدا سوگند كه من شوق ملاقات شما را دارم و پيوسته به ياد شما هستم در خلوات و در رختخواب خود در خواب ، برويد تا مشهور نشود موضع شما و امر شما پس برسد بدى يا ضررى . « 2 »
و بالجمله ، عيسى به همين حال بود تا وفات يافت . و او را چند نفر مخصوص بود كه پوشيده بر امر او مطّلع بودند : يكى ابن علّاق صيرفى ، و ديگر حاضر ، و سيّم صبّاح زعفرانى ، و چهارم حسن بن صالح . و مهدى در صدد بود كه اگر عيسى را نمىيابد لااقل بر اين چند تن ظفر يابد ، تا گاهى كه بر حاضر ظفر يافت و او را در محبس انداخت و به هر حيله كه بايد و شايد خواست تا مگر از عيسى و اصحاب او از حاضر خبر گيرد او كتمان كرد و بروز نداد تا او را كشتند ، و چون عيسى دنيا را وداع كرد دو طفل صغير از او بماند و صبّاح كفالت ايشان مىنمود .
و نقل شده كه صبّاح با حسن گفت : اكنون كه عيسى وفات كرد چه مانع است كه ما خود را ظاهر كنيم و خبر موت عيسى را به مهدى رسانيم تا او راحت شود و ما نيز
هامش
( 1 ) مقاتل الطالبيين ، ص 270 ؛ مانند آن در عمدة الطالب ، ص 286 به صورت مختصر .
( 2 ) مقاتل الطالبيين ، ص 273 .