پرسيد و من حالات ايشان را براى او شرح دادم و او مىگريست .
آنگاه كه از حال ايشان مطّلع شد ، حال خود را براى من نقل كرد و گفت : اى پسرك ! اگر از حال من خواسته باشى بدان كه من نسب و حال خودم را از مردم پنهان كردهام و اين شتر را كرايه كرده هر روز به سقّايى مىروم و آب بار مىكنم و براى مردم مىبرم و آنچه تحصيل كردم اجرت شتر را به صاحبش مىدهم و آنچه باقى مانده باشد در وجه قوت خود صرف مىكنم و اگر روزى مانعى براى من پيدا شود كه نتوانم در آن روز به آبكشى بيرون روم آن روز را قوتى ندارم كه صرف كنم ، لاجرم از كوفه به صحرا بيرون مىشوم و از فضول بقول ( يعنى برگ كاهو و پوست خيار و امثال اينها كه مردم دور افكندهاند ) جمع مىكنم و آن را قوت و غذاى خود مىگردانم ، و در اين مدّت كه پنهان گشتهام در همين خانه منزل كردهام و صاحب خانه هنوز مرا نشناخته . و چندى كه در اين خانه ماندم دختر خود را به من تزويج كرد و حق تعالى از او دخترى به من كرامت فرمود ، چون به حدّ بلوغ رسيد مادرش به من گفت كه دختر را به پسر فلان مرد سقّا كه همسايهء ما است تزويج كن . زيرا كه به خواستگارى او آمدهاند . من او را پاسخ ندادم زوجهام اصرار بليغى كرد من در جواب ساكت بودم و جرأت نمىكردم كه نسب خود را با وى بگويم و او را خبر دهم كه دختر من فرزند پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و كفو و هم شأن او پسر فلان مرد سقّا نيست . زوجهء من به ملاحظهء فقر و افلاس و گمنامى من چنان پنداشت لقمهاى كه هرگز در خيالش نمىگنجيد به چنگش افتاده ، لاجرم در اين باب مبالغهء بسيار كرد تا آن كه من از تدبير كار عاجز شدم و از خدا كفايت اين امر را خواستم . حقّ تعالى دعاى مرا مستجاب فرمود و بعد از چند روزى دخترم وفات يافت و از غصّهء او راحت شدم ، لكن پسر جان من ، يك غصّه در دلم ماند كه گمان نمىكنم احدى آن قدر غصّه و درد دل داشته باشد و آن غصّه آن است كه مادامىكه دخترم زنده بود من نتوانستم خود را به او بشناسانم و با او بگويم كه : اى نور ديده ، تو از فرزندان پيغمبرى و خانم مىباشى ، نه آن كه دختر يك عمله باشى و او بمرد و شأن خود
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1214
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٢١٤